رازى
١٣٨٤/١٠/١٢


ماركس و «مالكيت خصوصى»


انگيزه نوشتن آنچه كه درزير ميآيد، نوشته‌يى از كوروش برادرى بود زير نام «تاملى درباب ماركس و جامعه سرمايه‌دارى» (اخبار روز دوشنبه ٢ آبان ١٣٨۴). نويسنده درآغاز فشرده «خوانش» خودرا از ماركس آورده بود كه جاى سخن بسيار داشت. در اين نوشته تنها پرسش خواندن ماركس و دريافت ويژه نويسنده از «الغاى مالكيت خصوصى بر وسايل توليد» زير بررسى است.
انديشه‌هاى ماركس كه همچون نوشته بدست ما رسيده است، سامانى آنچنان روشن و يكدست ندارد كه برانپايه بتوان گفت كه بهتر است چنين يا چنان خوانده شود. اينرا بايد خواننده، آنگونه كه خود روا ميداند، درانديشد. ازاينرو «خوانش» هاى چندى از ماركس داريم كه هريك نوشته يا نوشته‌هايى را پايه ميگيرد و در پرتو آن ميخواند: «ماركس جوان» و «دستنوشته‌هاى فلسفى ــ اقتصادى» يا بخشهايى از «گروندريسه» يا پيشگفتار «انتقاد بر اقتصاد سياسى» يا «كاپيتال» و همينجور پيشتر. اين زانرواست كه انديشه‌ها از سويى دربرگيرندهٔ جورى دستگاهوارگى (سيستماتيك) است كه همچون نمونه پيشگفتار «انتقاد بر اقتصاد سياسى» را ميتوان نام برد، ازسوى ديگر بخشى يكچنين دستگاهوارگى را كنار مينهد يا دستكم پيگيرى نميكند. بيك سخن سامان و ساختار انديشه آشكار دردسترس نيست، بايد براورده و بازگفته شود.
×××
بررسى سامان و ساختار انديشه ماركس و براورد و بازگفت آن پرسشهايى چند پيش ميآورد كه جوياى پاسخ درخور است. بزرگترين دشوارى در يكچنان بررسى براورد زبانى ــ واژگانى نوشته‌ها است. براى نوشته‌ها ميتوان رويهم سه برش را برشمرد كه بهم گذر ميكنند. برش نخستين را كه نوشته‌هاى نمونه وار آن «در انتقاد به فلسفه حقوق هگل» و «دستنوشته‌هاى اقتصادى ــ فلسفى» است، ميتوان «فلسفى» ناميد. اين نه زانرو كه انديشه‌ها فلسفى است، تنها زانرو كه بازگفت و واژگان هنوز فلسفى است، هم كه دور شدن پيوسته از انديشه فلسفى و انتقاد بدان را در دو نوشته نامبرده ميتوان ديد. برش دوم از سالهاى ١٨٤٥/٦ آغاز ميشود و تا پايان پيش ميرود. در اين برش است كه انديشه و واژگان سامان ويژهٔ خودرا مييابد. برش سوم را نميتوان گفت كه كى آغاز ميشود؛ تنها نشانهاى آنرا در بخش سوم «كاپيتال» و برخى از نوشته‌ها در سالهاى پايانى زندگى انگلس ميتوان يافت. دراين برش گاه به انديشه و آزمونهاى گذشته ميپردازند؛ اينها بيشتر همچون يادداشت يا تكه‌هايى درون «پيشگفتار» ها دردست است.
پايه انديشه‌هاى برش دوم را ميتوان براستى «ايدئولوژى آلمانى» (بخش «فويرباخ») دانست، گرچه خود نوشته در روزگار زندگى ماركس و انگلس برونداده نشد. اين نوشته نتنها زانرو بنيادى است كه فشرده آنچه را كه سپس «بينش مادى تاريخ» يا «ماترياليسم تاريخى» نامگرفت، ميآورد، هم زانرو كه شيوه برخورد، بررسى و دسته بندى را برنامه وار پيش ميكشد. هسته اين برنامه برخورد و بررسى جامعه بشيوه دانشهاى آزمونكاو است: آغاز از زمينه مردمى رخداده ونه پنداشته، بررسى و دسته بندى روند زندگى روزانه، فراورد و بازفراورد آن، سپس براورد همه نماى انديشگون، حقوقى و سياسى ازاين. برنامه بسيار گسترده‌يى است كه بدست يكى دو تن انجامپذير نيست. براستى نه برنامه‌يى ساده، همانا برنامه دانشى آزمونكاو است در كنار دانشهاى ديگر. در نوشته پيوسته سخن از رخداد برونى جامعه، برخواندن، سنجش و اندازه‌گيرى آن است، سويه‌هاييكه ازراه آزمون برخواندنى است، به آلمانى empirisch konstatierbar. اين برنامه سپس چنين گسترده و فراگير دنبال نشد؛ ماركس سرگرم اقتصاد سياسى و «كاپيتال» بود، انگلس نيز تا آنجا كه در توان داشت باين يا آن پرسش ميپرداخت، مانند «منشأ خانواده، مالكيت خصوصى و دولت». ناگفته نماند كه بيشتر روشنگريها درباره پرسشهاى بنيادى ازسوى انگلس انجام گرفته است.
در «ايدئولوژى آلمانى» همچنين پويش جامعه، پايه و گروهبنديهاى آن، گرچه بزبانى هنوز ناپخته، بروشنى برجسته ميشود. با اين بينش پيشرفت جامعه استوار بر پيشبرد نيروهاى بارور آن است. نمود اينيكى پخش يا «تقسيم» كار است كه از پخش ساده تا شكاف اجتماعى كار و پديدآمدن رشته‌ها مانند گله دارى، كشاورزى، بازرگانى پيش ميرود. همراهه اين، استوار گشتن جايگاههاى اجتماعى و چهرهايى از دارندگى يا «مالكيت» است. اين انديشه سپس در همين همگانگى خويش ميماند و پيشرفتى نميكند. چرايى آن بدرستى روشن نيست و بررسيهاى ويژه ميخواهد، با اينهمه سويه‌هايى را ميتوان بازگفت: ماركس در روند انتقاد به فلسفه هگل بدين رسيده بود كه انديشه‌هاى همگانهٔ وى تنها ازراه زدايش يگانگى و ويژگى دستاوردنى است. آنچه همچون پويش و شكافتن انديشه همگانه مينمايد و بگفته هگل ازراه «بازتاب» انجام ميگيرد، چيزى نيست جز يادداشت پله‌هايى از اين زدايش و بازگشت بدانها. ساده ترين نمونه همان آغاز «منطق» است كه در «فرهنگستان» (Enzyklopädie) اندكى ساده تر آمده است. در آنجا هگل از هستى ناب آغاز ميكند و ازراه بازتاب به انديشه و بگرفته‌هاى هربار پيچيده تر ميرسد. همه رازآميختگى اين «پويش» فرو ميريزد، اگر پله‌هاى زدايش را دران دنبال كنيم. هر يگانه را كه گيريم، براى نمونه «اين درخت بيد»، براى آن يگانه است كه جز چيزهاى ديگر است؛ خود بودن آن همان دگر بودن آن است. اگر «اين» را بزداييم. به «درخت بيد» ميرسيم كه همگانه است، چون بخشى از دگربودگى زدوده شده است. سپس با زدودن «بيد» به «درخت» و از اينجا به «گياه» و همينجور پيشتر ميرسيم. همگانه ترين پله، «هستى» است كه دران هرگونه دگربودن زدوده شده است، پس يكباره تهى است. از اينجا بازگشتن يا بسويى رفتن بسادگى انجامپذير نيست، چه، چيزى دردست يا فراديد نيست. روند شناختِ چيزى تنها هنگامى انجامپذير است كه آنرا از پيرامن خود، چيزهاى ديگر، جدا و برجسته كرده باشيم. پايه شناخت، اين سويه منفى، ندادگى است كه در جهان برونى ازراه سنجش و در انديشه با بگرفتن، رسيدن به «مفهوم» يا «تعريف» انجام ميگيرد كه مرزبندى و محدود كردن است. اين از روزگار ارسطو بر «شاگردان» روشن بود. ابن سينا در همان آغاز «برهان شفا» مينويسد:
((لما كان العلم المكتسب بالفكرة والحاصل بغيراكتساب فكرى قسمين احدهما التصديق و الآخر التصور و كان المكتسب بالفكرة من التصديق حاصلا لنا بقياس ما و المكتسب بالفكرة من التصور حاصلا لنا بحد ما …))
(ازانجا كه دانش دستاورده ازراه انديشه، و نيز دستاورده جز از راه انديشه، دو پارچه است، يكى راستيافتن و ديگرى پنداشتن كه يكمى از راه سنجش و دومى ازراه مرزبندى بدست ميآيد …)
پيشرفت بنيادى هگل در روش همگانه بازگشت است كه در بخش «هستى» ازراه يكى يافتن بانبودگى انجام ميگيرد. از پله‌يى كه با زدايش دگربودگى بدست آمده است، تنها ازراه افزودن آن ميتوان به پله پيشتر بازگشت. براى هگل كه تنها انديشه ميشناسد، اينكار جز يكى يافتن انديشه اين پله و انديشه دگربودگى آن نيست. درهمان آغاز، هستى ناب را پاك تهى مييابد، پس به «هيچ» بودن آن ميرسد. بدينگونه هستى ناب سويه‌يى مييابد كه همان يكى بودنش با «هيچ» است. اين انديشه ديگر هستى ناب نيست، يك پله بالاتر ازان است. اينك يك هستى داريم كه با هيچ يكى است، پس همچنين يك هيچ داريم كه با هستى يكى است؛ نه آن هستى ناب است و نه اين هيچ ناب. يكى بودن ايندو باز هستى را به پله‌يى بالاتر ميبرد و همينجور پيشتر. همه بخش «هستى» چنين پيش ميرود و انديشه هربار پيچيده تر و داراى سويه‌هاى همبسته بيشتر ميشود. اينكار جز ازراه بازيهاى زبانى انجامپذير نيست و هگل دران از ويژگيهاى واژگانى و واژه سازى زبان آلمانى بسيار بهره ميبرد. براوردها، آنچه كه همچون «استدلال» و «استنتاج» آورده ميشود، تهى از هرگونه ارزش دانشورزى است؛ پله‌هاى بازگشت و بيشتر نامهاى گزيده براى آنها چنين نيست. وى با موشكافى بيمانند كمابيش همه انديشه‌هاى بنيادى «منطق» و سامان همگانه آنها را گسترده ميآورد، بدبختانه بگونه‌يى كه چندان بدرد نميخورد و بيشتر نادريافتنى است. در سنجش باهم، زبان هگل بس ساده تر از زبان كانت است، با اينهمه درميان دانشورزانيكه به فلسفه پرداخته اند كانتى بيشتر يافت ميشود، چون آنچه كه ميگويد پنداشتنى است. هگل خود ميگويد برخى ميپرسند كه اين انديشه را چه ميتوان پنداشت و پاسخ ميدهد كه آنرا نبايد پنداشت، بايد همينگونه برداشتش كرد (بآلمانى auffassen). بارى، اينجا موشكافى در انديشه هگل درپيش نيست كه خود كارى جداگانه ميخواهد؛ تنها سويه‌هايى برجسته ميشود كه در پيوند با انديشه ماركس بديده گرفتنى است.
از همگانه هگلى، همگانه زدايشى، نميتوان به پله‌يى بالاتر، ويژه و يگانه، رسيد، جز با افزودن زدوده بدان. هگل نيز بشيوه خود همين كاررا ميكند؛ تنها ازانجاكه انديشه نگرى يا ايدآليسم وى جز انديشه نميشناسد، بجاى افزودن زدوده، انديشه زدودگى را بدان ميافزايد كه يكى بودن با نبودگى درميآيد. اين بجاى خود. ازسوى ديگر بهيچرو نميتوان همگانگى را در شناخت كنارگذاشت. شناخت يگانه شناخت ويژگى آن و شناخت ويژگى شناخت همگانگى آن است. شناخت، جز همگانگى انديشيدنى و بازگفتنى نيست. هگل در «پديده شناسى» (Phänomenologie) در بخش «يقين حسى» بشيوه خود بدين ميپردازد و نشان ميدهد كه دران شناخت كه ميخواهد يگانگى را برگيرد، چگونه به همگانگى ميرسد. رويهمرفته پيشرفت در دانشها ازراه فروكافتن پديده، رسيدن به سويه‌هايى همگانه، سپس فراهمگرفتن آنها در انديشه، بگرفتن آنها، انجام ميگيرد. ماركس در «درامد» انتقاد بر اقتصاد سياسى (در «گروند ريسه»، Grundrisse) در بخشى زيرنام «روش اقتصاد سياسى» دريافت خود را دراين زمينه روشن ميآورد:
((هنگاميكه سرزمينى را بررسى اقتصادى‮ ــ سياسى ميكنيم،‮ ‬از مردمان آن،‮ ‬شكاف آن به طبقات،‮ ‬شهر،‮ ‬روستا،‮ ‬دريا،‮ ‬شاخه‌هاى گوناگون توليد،‮ ‬صادرات و واردات،‮ ‬توليد و مصرف سالانه،‮ ‬بهاى كالاها و جزان آغاز ميكنيم‮.‬
درست مينمايد كه از واقعيت و‮ [‬دادهٔ] ‬مشخص،‮ ‬از پيشنهاده واقعى آغاز كنيم،‮ ‬پس براى نمونه در اقتصاد از مردمان كه پايه و كارور‮) ‬Subjekt‮ (‬همهٔ كنش توليد اجتماعى است‮. ‬با اينهمه با نگاهى نزديكتر نادرستى آن آشكار ميشود‮. ‬مردمان تجريدى بيش نيست،‮ هرگاه براى نمونه طبقاتى را كه از آن ساخته شده است كنار گذارم‮. ‬اين طبقات باز واژه‮‌يى تهى است،‮ ‬اگر آن عناصرى را نشناسم كه پايه اينست‮. ‬براى نمونه كار مزدورى،‮ ‬سرمايه و جز آن‮. ‬اينها نيز خود بر دادوستد،‮ ‬تقسيم كار،‮ ‬بها و جزان استوار است‮. ‬سرمايه براى نمونه با نبود كار مزدورى،‮ ‬ارزش،‮ ‬پول،‮ ‬بها و جزان هيچ است‮. پس اگر از مردمان آغاز ميكردم،‮ ‬پنداشتى آشفته بود از درستگى و با نگرش نزديكترِ كاوشگرانه به انديشه‌هايى هردم ساده تر ميرسيدم؛ از مشخصِ پنداشته به تجريداتِ هردم باريكتر ميرسيدم،‮ تا سرانجام در ساده ترين تعيّنها سر در ميآوردم‮. ‬از اينجا بايد راه خود را بپس دنبال ميكردم تا سرانجام باز در مردمان سر در ميآوردم،‮ ‬جزكه اينبار نه در پنداشتى آشفته از درستگى،‮ ‬همانا درستگى پرمايه‮‌يى پر از تعيّنات و روابط بسيار‮. ‬نخستين راه راهيست كه اقتصاد تاريخا بهنگام پيدايى خويش پيشگرفته است‮. اقتصاد دانان سده ‮٧١ ‬براى نمونه هميشه از درستگى زنده،‮ مردمان،‮ ‬ملت،‮ ‬دولت،‮ ‬چند دولت و جزان آغازميكنند؛ با اينهمه هميشه سرانجام بدان ميرسند كه از راه كاوش چند پيوند تعيين كنندهٔ همگانه مانند تقسيم كار،‮ ‬پول،‮ ‬ارزش و جزان را بيابند‮. ‬همينكه اين سويه‌هاى جداگانه كمابيش برجسته و گرفته شد،‮ ‬دستگاههاى اقتصادى آغاز به پيدايى كرد كه از ساده‌هايى چون كار،‮ ‬تقسيم كار،‮ ‬نياز،‮ ‬ارزشِ دادوستد آغاز ميكرد و به دولت،‮ ‬دادوستد ملل و بازار جهانى فرا ميرفت‮. ‬اين دومى بيگمان روش درست دانش است‮. مشخص، مشخص است،‮ ‬چون فراهم بسيارى تعيّنها،‮ ‬پس‮ ‬يگانگى چندگانه است‮. ‬زينرو در انديشه همچون فراهمگيرى،‮ ‬همچون دستامده و نه آغازگاه نگرش مينمايد،‮ ‬گرچه آغازگاه راستين و زانرو آغازگاه نگرش و پنداشت است‮. ‬نخست همه پنداشت جاى خود را به تعيّنهاى مجرد داد؛ سپس اين تعيّنهاى مجرد به بازتوليد مشخص از راه انديشه ميرساند‮ [‬رساند‮]. ‬از اينرو هگل بدين خوشپندارى دچارشد كه واقعى را دستامده انديشه گيرد كه خود را فراميگيرد،‮ درخود فرو ميشود و خود ميپويد،‮ ‬در حاليكه روش برخاستن از مجرد به مشخص‮ ‬يگانه شيوه انديشه است،‮ ‬تا مشخص را برگيرد،‮ ‬آنرا همچون مشخصِ انديشگون باز آفريند‮. … ‬پس براى آگاهى‮ ــ ‬و آگاهى فلسفى چنين نهاده است‮ ــ ‬كه انديشه دريابنده را مردم واقعى ميداند و تازه جهان دريافته برايش جهان واقعى است،‮ ــ ‬پويش بگرفته‌ها همچون آفرينش راستين مينمايد‮ ــ ‬كه بدبختانه تنها تكانى از بيرون دريافت ميكند‮ ــ،‮ ‬كه دستامده آن جهان است؛ و اين‮ ــ ‬كه باز جز همانگويى‮ (eigolotuaT) ‬نيست‮ ــ ‬تا آنجا درست است كه درستگى مشخص همچون درستگى انديشگون،‮ ‬همچون مشخصِ انديشگون،‮ ‬درراستى آفريده انديشه است،‮ ‬آفريدهٔ بگرفتن است؛ باز بهيچرو آفريدهٔ بگرفته‮‌يى انديشنده و زاينده برون از نگرش و پنداشت‮ ‬يا برفراز آن نيست،‮ ‬همانا گرداندن نگرش و پنداشت به بگرفته‌ها است‮. ‬درستگى،‮ ‬چنانكه درون سر همچون درستگىِ انديشگون مينمايد،‮ ‬آفريده سر مردمى است،‮ ‬كه جهان را تنها از اينراه ميتواند دريابد‮ …)) ‬«گروند ريسه»،‮ ‬آلمانى‮ ص ١٢-٢٢
‮از تكه‌هاى كميابى است كه دران ماركس از روش و شناخت همگانه سخن ميگويد. ازان چنين برميآيد كه وى همگانگى فروكافته و بگرفته را از همگانگى زدايشى ‬جدا ميداند و بروشنى ميآورد كه يكمى روند همگانه شناخت، بويژه دانشورزى است. با اينهمه پرسش گستره، چگونگى و كاربست آن روشن نيست و پرسشهاى ديگرى بدين ميافزايد كه سرامد آنها پرسش دوگانگى برخورد به فروكاوى است. در گفتاورد بالا وى فروكاوى «درستگى زنده،‮ ‬مردمان،‮ ‬ملت،‮ دولت،‮ ‬چند دولت و جزان» و رسيدن به همگانگيهايى چون « تقسيم كار،‮ ‬پول،‮ ارزش و جزان» را ميآورد كه اينك ميتوان از آنها آغاز كرد و فرارفت. اينها را باز ميتوان فروكافت و بگرفت. خود ماركس در «انتقاد بر اقتصاد سياسى» و «كاپيتال» از «دادوستد» ساده آغاز ميكند و آنرا فروميكاود. ازسوى ديگر بگونه‌يى نادريافتنى از فروكاوى همگانگيهاى ديگر كه خود در «ايدئولوژى آلمانى» آورنده آنند، سرباز ميزند. در آن نوشته ديدگاه و برنامه آورده خود را تنها چهارچوب و روشى همگانه براى بررسيهاى فرارو ميدانند ــ جورى «سرنخ». اين براى نخستين گام دريافتنى است. بدبختانه برخورد بدان همين ميماند و پيشرفتى نميكند. ماركس در همان «درامد» پيشگفته كه به «توليد»، «توزيع» و «مصرف» ميپردازد تنها بازتابهايى همگانه درانباره ميكند و باز ياداور ميشود كه «توليد» همچون «توليد» نداريم، هميشه با توليدى معين بشيوه‌يى معين روبروييم. اين چيزى نيست جز سرباززدن از فروكاوى «توليد» كه براستى نادريافتنى است، چه، گذشته از آنكه «توليد» بارها پرسويه تر و فروكافتنى تر از «دادوستد ساده» است، ماركس خود در بخش يكم «كاپيتال» به فروكاوى «كار مولد ساده» ميپردازد كه خود سويه‌يى همگانه از «توليد» است. در پيشگفتار «انتقاد بر اقتصاد سياسى» كه موشكافانه ترين نگارش هسته ديدگاه است، باز آنرا تنها «سرنخ» مينامد و پيشتر نميرود. اينها همه براى نشاندادن دشوارى داورى چرايى كار است. خود كار روشن است: ماركس چندان كوششى درزمينه روش همگانه نميكند؛ «پيشگفتار» روشنترين بازگفت ميماند كه بسيار فشرده است و زينرو پرسشهايى را بر ميانگيزد كه در نوشته‌ها پاسخى روشن برايشان يافتنى نيست. از چند روشنگرى روش‌شناسانه ميتوان چنين برداشت كرد كه ماركس بران بوده است كه با انجام بررسى سرمايه‌دارى پرسشهاى همگانه نيز روشن ميشود، براى نمونه در «كاپيتال»، آنجا كه ميگويد كليد دريافت چهرهاى پيشين دريافت سرمايه‌دارى است، چه، سويه‌هاى فروتر در چهرهاى فراتر شكافته و ديدنى است، ــ كليد دريافت كالبد شناسى ميمون در كالبد شناسى مردمى است. باز تكه‌هاى ديگر ميتوان يافت كه چنين نيست و دران فروكاوى «هگلى» يافتنى است؛ گرچه ماركس آنرا «مغازله» (بزبان آلمانى kokettieren) با «شيوه گفتار» وى ميخواند، موشكافى بيشتر اندكى بيش از «مغازله» بدست ميدهد. انگلس در يكى از نامه‌هاى خود آغاز «كاپيتال» را ماننده آغاز «پديده شناسى» ميداند.
از ديد زبانى و واژگانى، زبان و واژگانِ دانشى ويژه، هرچه نيز به زبان و واژگان روزانه نوشتارى ماند، جز آن است. اين واژه‌ها و كاربردشان در روند پيشرفت دانش نهاده و از واژگان روزانه نوشتارى جدا ميشود. اين نهش همانگاه نهش دريافت، برخواندن و آنجا كه سخن از اندازه است، اندازه‌گيرى آن است. اين واژه‌ها ازانپس ميتواند در زبان روزانه در اين چگفت ويژه نيز كاربرده شود، پرسشى نيست، هم كه بسيارى از واژه‌هاى دانش بدينگونه بزبان روزانه راه مييابد؛ واروى اين درست نيست، براى نمونه فيزيك نميتواند «شتاب» را در چگفت «تندى بسيار» بكار برد. در آغازِ كارِ دانش ناگزير آميختگى بازبان روزانه و نيز زبان رشته و بخشهاى ديگر بسيار است؛ اين در گامهاى ديگر، همينكه كار روان شد، رفته رفته فروميكاهد. اين هنگامى است كه همچون دانش بدان برخورد شود ونه تنها روشى كمكى. چشمتافتن ازاين آنچنان بود كه ماركس و انگلس نام درخورى نيز بر بينش برنامه‌يى خويش ننهادند نام «ماترياليسم تاريخى» ديرتر بدان نهاده شد كه نام چندان درخورى نيست. دنباله اين، كاربرد بينش تا آنجا كه پرداخته شده بود و همان «پيشگفتار» موشكافانه ترين نگارش آن است، درون بررسيها بويژه «اقتصاد سياسى» بود و ازروى آميختگى با زبان ويژه و روشن نبودن سامان كاربرد گمان ميانگيخت كه گويا ازان بررسى بتنهايى ميتوان بدين شناخت رسيد. مانند آن است كه شناخت دستامده از آزمايش فيزيكى را تنها ازان آزمايش بدانيم و ناديده گيريم كه دستگاه بگرفته‌هاى فيزيك پا درميان دارد و زمينه انديشگون آن است و هم برانپايه نگارهٔ چنين آزمايشى ريخته شده است. ميتوان نشانداد كه شناختهاى بنيادى «ماركسيسم» تنها از راه «ماترياليسم تاريخى» انجامپذير گشته است. زبان آميخته و در سايه ماندن «ماترياليسم تاريخى» گاه دريافت و «خوانش» هايى را پايه ميشود كه با نگاهى باريكتر ناپذيرفتنى مينمايد. بهترين نمونه بخش آغازى «كاپيتال» است. ماركس در پيشگفتار «انتقاد بر اقتصاد سياسى» مينويسد كه نخست ميخواست درامدى براى آن آماده كند (گويا «درامد» نامبرده در بالا است)، سپس ازاين كار چشم پوشيده، چه، آوردن آنچه را كه سپس بايد براورد، بجا نيافته است. «كاپيتال» نيز بهمين شيوه آغاز ميشود؛ بخشهاى آغازى آن مانند «انتقاد بر اقتصاد سياسى» است. اين چشمپوشى بسيار پرسش‌انگيز است، چه، با آن، همه روش آغاز و آغازگاه كنار گذاشته ميشود. در «كاپيتال» پرسش آغازگاه چنين آورده ميشود:
((«ثروت جوامعيكه دران توليد سرمايه‌دارى فرمانروا است، همچون «انبوهى كلان از كالا» مينمايد كه تك‌كالا چهر ساده (Elementarform) آن است. زينرو بررسى ما از كاوش كالا آغاز ميشود.))
اين كمابيش بازاورد همان آغازگاه «انتقاد بر اقتصاد سياسى» است كه بر «سنت» اقتصاد سياسى كلاسيك ميپويد، چه، «موضوع» اقتصاد سياسى كلاسيك «ثروت» است. چه «استدلال» هاى نا بجا كه درباره چرايى اين آغاز گاه شده است. پنهان بودن اين چرايى در نگارش بر ماركس روشن بوده است. وى در پسگفتار چاپ دوم ميگويد كه شيوه نگارش در چهر خويش بايد جز شيوه پژوهش باشد؛ پژوهش بايد مو بمو بكاود، چهرهاى گوناگون و بند درونيشان را دراورد؛ تازه پس از آنكه اينكار پايان يافت، ميتواند نگارش انجام گيرد؛ بررسى زنده كه درست در انديشه بازتافت، نگارشش ميتواند چنان نمايد كه گويى پردازشى نازموده (Konstruktion a priori) است. آغاز از كالا يا بهتر گوييم دادوستد ساده آن و فرارفت به چهرهاى پيچيده تر، بدانگونه كه در آغاز «كاپيتال» آمده است، بيشتر براى برخاستن و فرارفتن از ساده به پيچيده است و «فلسفه» ويژه‌يى ندارد. كنارگذاشتن روشنگرى ديدگاهى «ماترياليسم تاريخى» است كه آنرا چنين رازآميخته ميكند و گمانبرده ميشود كه آنچه سپس فراهمگرفته ميشود از دادوستد ساده كالا براوردنى است. دادوستد ساده كالا كه نمود آن xA = yB است، به پنج سازه فروكافته ميشود: كالاى A و دارنده آن، كالاى B و دارنده آن و سرانجام برابر نهادن xA با yB ازسوى دارندگان. با فروكاوى هر سازه به سويه‌هاى آن ميتوان رسيد: هريك از اين دو كالا براى دارنده اش ارزش و براى آندگرى خواسته است، پس كالا داراى دو سويه ارزش و خواسته است؛ برابر نهادن xA با yB نيز به دو سويه شكافتنى است، يگى ازسوى دارنده A كه ارزش ميدهد و خواسته ميستاند، ديگرى از سوى دارنده B كه ارزش ميدهد و خواسته ميستاند. فراهمگرفتن اينها به بگرفتهٔ «داد‌و‌ستد ساده كالا» ميانجامد. از اين بگرفته بتنهايى نه فروتر ونه فراتر ميتوان رفت؛ هر پويشى بايد با افزودن سويه و مايه‌هايى از بيرون بدين انجام گيرد؛ خود آن تا اينجا رفتن از سادهٔ بيميانجى، پس تهى، به سادهٔ بازتافته، پس پرمايه، بود كه ميتواند در پردازشى فراتر همچون مايه بكار رود، كه آنگاه پيوستگى روند همچون برخاستن از ساده به پيچيده مينمايد. از اين فراتر، چه درزمينه درونه xA = yB (كار) و چه گذر به چهر گسترده ارزش، گسترش از سوى يك ارزش، … ,xA = yB, = zC، جز با افزودن مايه‌يى از بيرون، كه درون بگرفته «دادوستد ساده» نيست، انجامناپذير است و ميبينيم كه شكاف اجتماعى كار، كار بايسته اجتماعى و پيوستگى دادوستد بميان ميآيد كه هيچيك در بگرفته «دادوستد ساده» نيست. ماركس همه اين گذر و افزودنها را هربار با روشنگرى بسيار كوتاهى انجام ميدهد. بدينگونه روش و واژگان آن درسايه ميماند؛ واژگان گاه پرداخته، گاه روزانه و گاه ازپارچه همان «مغازله» است كه دريافتش پشتوانه فرهنگى گرانى ميخواهد.
دراين ميان بجا است، روى برخى از ويژگيهاى واژگانى شيوه انديشه هگل درنگ شود، چه، روشن نبودن آنها فزاينده ناروشنى و گُم انديشى است: انديشيدن درباره انديشه «بازتاب» ناميده ميشود. انديشه كه درباره آن انديشيده ميشود نخست تنها ناميده و هنوز نينديشيده است؛ وى در اين پله «بيميانجى» (unmittelbar) يا «بخود» (an sich) ناميده ميشود، مانند همان «هستى» در آغاز. سپس يكى بودن اين «بخود» با «جزخود» پيش ميآيد، مانند همان «هستى» كه «هيچ» است. انديشه اين پله «جزخود» است كه گوياى نبودگى است؛ اين نخستين «نفى» (Negation) است. اين «نفى» تنها «جز» نيست، «خود» را دربر دارد، دران «خود» سويه‌يى از «جز» گشته است. چنين گذرى را هگل «برداشتن» (aufheben) مينامد كه در آلمانى (و نيز فارسى) چگفنى سه گانه دارد: بركنار كردن، برگرفتن و بالا بردن. در عربى نيز «رفع» ميتواند بازگوى آن باشد. بدينگونه «خود» در «جزخود» برداشته شده است («نفى»). گام ديگر برداشتن اين «جزخود» در «خود» است («نفى نفى»). آنچه بدست ميآيد «خودِ» پيشين نيست، «جزخود» را دربر دارد. هگل آنرا «براى خود» (für sich) مينامد. اينجا انديشه از جزخود بخود بازگشته، بازتافته و پرمايه شده است. ازانجاكه جزخود دران برداشته شده است، نبودگى برونى ندارد و همچون «بيميانجى» در چرخه‌يى نو درميآيد. اين پويشى فراگير است و به بخش «هستى» فروكاسته نيست. همه «منطق» خود سه پله‌يى است: پله يكم «هستى» يا «چگونگى»، دوم «نهاد» يا «گوهر» و سوم «هوش» يا «روح». پله يكم بشيوه‌يى كه گذشت، انديشه‌هاى بنيادى چگونگى را ميپويد و بخود بازميگردد كه بالاترين پلهٔ آن بخش است. گذر ازاين به «نهاد» را كوتاه چنين ميتوان آورد: انديشه دراين پله بازگوى فراگير چگونگى است؛ چگونگى تنها گوياى اين يا آنگونه بودن است، چرايى را نميگويد. انديشه اين كمبود مانند همان نبودگى در بخش گذشته است، جزكه اينجا چگونگى جاى «هستى»، كمبود و ناگويايى جاى «هيچ» است كه «نمود» (Schein) ناميده ميشود. باز ويژگيهاى زبانى و واژگانىبكارگرفته ميشود كه «نمود» گوياى «جز آنچه كه هست» ميباشد؛ «چنين مينمايد» گوياى آن است كه خود چنين نيست، تنها چنين مينمايد. آنچه كه هست، در پشت اين نمود نهفته است. انديشه آن نهادن هستى در پس اين نمود است. هستى نهاده در پس نمود، بران پيشينه است، اواست كه مينمايد، ازاينرو نه با هستى ساده، همانا با «بود» (Wesen) روبروييم؛ بايد باشد تا بنمايد. سپس بازگشت از «بود» به «نمود» همه هستى پرمايه را به نمود باز ميگرداند، در نمود برميدارد. بدينگونه نمودِ بازتافته بدست ميآيد كه «بازنمود» (Erscheinung) ناميده ميشود. انديشه‌هاى اين بخش همه نهاده است كه ازراهِ رفتن از نمود به بود، نهادن آن، و سپس بازگشت بدين همچون بازنمود بدست ميآيد؛ ازاينرو انديشه‌ها دونامى است، مانند «درونه» (Inhalt) و «چهر» (Form). بررسى انديشه و سامان «منطق» هگل و برشمردن بگرفته‌ها درپيش نيست. اينجا تنها آنهايى آورده شد كه ماركس بكارشان ميبرد. اين كاربردها بيگمان درونه هگلى ندارد؛ ماركس اينرا روشن ميآورد، جزكه نميگويد درونه نو چگونه يافتنى است. در پسگفتار چاپ دوم «كاپيتال» (بخش ١) نخست ميگويد:
((روش ديالكتيكى من نتنها از بن جز روش هگل، همانا يكراست برابرنهاده آن است. براى هگل روند انديشيدن كه وى زير نامِ انديشه ازان انديشنده‌يى خودپا ميسازد، آفريننده رخدادگى است و اينيكى نمود برونى آن. براى من بواروى اين انديشيده چيزى نيست جز ماده گردانده و برگردانده درون سر مردمى.))
سپس درباره ديالكتيك هگل ميگويد:
((رازآميختگى كه ديالكتيك دردست هگل دچار آن شد، بهيچرو جلوگير آن نبود كه او براى نخستين بار چهرهاى همگانه پويش آنرا بگونه‌يى آگاه بنگارد. وى نزد او سربپا ايستاده است. براى يافتن هسته بخرد درون پوسته رازآميخته بايد آنرا وارونه كرد.))
اين كار بس «دورودراز» است، چندين بار بيشتر از كوشش در خواندن و دريافتن «كاپيتال» كار ميبرد و سرانجام نيز بيشتر راه بجايى برده نميشود، چه، پيشينه و پشتوانه فرهنگى بايسته و هوش سنجشگرِ موشكاف كمتر يكجا در دسترس است.
واژگان هگلى، نزديك بدان، همنام يا همياد با آن در نوشته‌هاى ماركس رويهمرفته، و نتنها «كاپيتال»، بسيار است؛ ازاينرو آشنايى دستكم فهرست وار با آنها كمك بزرگى در ره و پيجويى است. برخى ازآنها روشنست كه در چگفت هگلى بكار نرفته است، اين خود بيشتر پرسش نوى را ميانگيزد. براى نمونه در پايان «فقر فلسفه» ميآيد كه كارگران نخست برابر سرمايه طبقه‌يى است، جزكه هنوز طبقه‌يى براى خود نيست؛ در پيكار با سرمايه طبقه‌يى براى خود ميشود و خواستها، پس پيكارش سياسى. چنين برميآيد كه اينجا «طبقه براى خود» يراى پله‌يى از جوشش طبقاتى بكار ميرود كه دران آگاهى طبقاتى و سازمانيابى درخور دستامده است. كوشش در شكافتن بيشتر اين، بجاى پاسخ پرسشهاى بيشترى را بميان ميآورد. چنين انديشه‌هايى فشرده است و بايد نخست گسترده شود. پس از گسترش تازه روشن ميشود كه اين واژه براى ناميدن آن كارا است يانه. واژگانى كه در بررسى و نمايش شكافتن بكار ميرود بسيار به هگل نزديك و ميتوان گفت همياد آن است ــ تنها همياد است، نه خود آن. «نخست» درآغاز بررسى همياد «بيميانجى» و «بخود» است، جزكه اينجا آغاز برخورد و سنجش را ميرساند كه در روند آن سويه‌هايى برخوانده ميشود، مانند كالا كه ازسويى خواسته است و ازسوى ديگر ارزش. «نخست» به سويه‌ها و اينيكى به شكاف برونى ميانجامد. مانند همين دو سويه خواسته و ارزش كه در كالا است و دوسويه آن است؛ اين دو سويه سپس به پول ــ كالا ميشكافد كه يكمى پيكريافته ارزش و دومى خواسته است. نمونه ديگر كار فراورنده ساده است: فراورنده و مايه‌هاى برونى كار او. پيوند اندو نخست بيميانجى است، چيزى برونى ميانجى پيوند آندو نيست. فراورنده ازسويى برنامه كار و ازسوى ديگر توانايى كاربرد مايه‌هاى برونى را دارد. اين چهر سادهٔ فراورد است. چهر هاى ديگر را ميتوان همچون شكافتن اينيكى براورد كرد، مانند جدايى زمين و دارندگىِ ديگرى گشتن آن كه در چهرهاى گوناگون زميندارى يافتنى است، يا جدايى نيرو از برنامه و مايه‌هاى كار و فراهم آمدنشان بميانجى دادوستد كالا. از اين نمونه‌ها بسيار ميتوان آورد. شكافتن سرمايه در روند گردش به صنعتى و بازرگانى و در روند انباشت و بسيج به مالى و بانكى نمونه شناخته‌يى است. اين روندها را ميتوان زايشى و «ديالكتيكى» گرفت و نگاشت. دران تنها يكچيز نبايد از ديده دورافتد: فرارفت از ساده به پيچيده نتنها «پويش درونى» ساده نيست، همانا، چنانكه گفته شد، تنها با افزودن از «بيرون» انجامپذير است. اين افزودن نيز ازروى بينش، روش و برنامه‌يى همگانه انجام ميگيرد كه پيشتر دستامده باشد. كسى ميتواند از ساده به پيچيده فرا رود كه بگونه‌يى همگانه از پيچيده به ساده فرودامده باشد و پله‌هاى آنرا بشناسد. جايگاه بنيادى روش دراينجا است.
بينش و روش همگانه درنوشته‌هاى پخته ماركس و انگلس همان «ماترياليسم تاريخى» است كه، چنانكه گفته شد، گسترش دستگاهى و واژگانى درخور خودرا نيافته است. با اينهمه آن اندازه است كه بتوان نوشته و ديدگاهها را در پرتو آن بررسى و درباره شان داورى كرد. اينكار زانرو بايسته است كه نوشته‌هاى بسيار دردست است و برگرفتن ازانها، اگر بر روشى سنجيده استوار نباشد، دلبخواه مينمايد. بخش آغازى نوشته برادرى چنين نمودى را ميانگيزد. درآغاز آورده ميشود:
((نظام سرمايه‌داری، در بينش مارکس، نظامی است دوپاره. دوپارگی اين نظام از مساله مالکيت خصوصی بر ابزار توليد نشات می گيرد. اين دوپارگی خود را در وجود دو طبقه کارگر و سرمايه‌دار عريان می کند.))
ناروشنى از همين آغاز ديدنى است: روشن نيست «نظام» در «نظام سرمايه‌دارى» براى چه بازگفتى بكار برده ميشود، براى «شيوه توليد» يا براى چهربندى اقتصادى جامعه»، چه، ايندو يكى نيست. كوشش در براورد آن از بافت نوشته نيز بجايى نميرسد؛ ناروشنيهايى نو بدان افزوده ميشود. «دوپارگى» هنوز روشن نشده به «نشأت» آن ميپردازد كه گويا «از مسأله مالكيت خصوصى بر ابزار توليد» است. «مسأله» را كه نميتوان سرچشمه شمرد. اين «دوپارگى» ناروشن سپس «خود را در وجود دو طبقه كارگر و سرمايه‌دار عريان ميكند». چنين مينمايد كه «خود را عريان ميكند» همارز «باز مينمايد» (erscheint) بكار رفته باشد. اگر چنين باشد، آنگاه رسيدن از نمود به بود نادريافتنى ميشود. از شكاف طبقاتى نميتوان به «دوپارگى» رسيد، چه، اين تنها نامى ديگر و ميتوان گفت اندكمايه‌تر براى آن است. از شكاف طبقاتى ميشد به «مالكيت خصوصى بر ابزار توليد» رفت و كوشيد تا ازان بدين بازگشت. آنگاه روشن ميشد كه چنين بازگشتى انجامناپذير است، مگر نبود «مالكيت خصوصى بر ابزار توليد» نيز نهاده شود. تازه اين نيز چيزى بدست نميداد و نميشد از «ماركس جوان» و «دستنوشته‌هاى اقتصادى فلسفى» فراتر رفت. پيشتر برويم:
((در هرمنوتيک مارکسی از جامعه، اين دوپارگی تنها از طريق الغای مالکيت خصوصی بر وسايل توليد است که رفع می شود. الغای مالکيت خصوصی بر وسايل توليد پيش درآمد انحلال طبقات است و بستر گذار به پايان تاريخ مارکسى، يعنی گذار به جامعه آرمانی کمونيستى.))
رفع «دوپارگى» شايد در «هرمنوتيك ماركسى از جامعه» جايى داشته باشد؛ در نوشته‌هاى پخته نشانى ازان نيست. در نوشته‌هاى آغازى نيز كه هنوز از «مالكيت» و «طبقه» فراتر نميرود، بدشوارى ميتوان يكچنين «تعبير و تفسير» را روا شمرد. نوشته‌هاى پخته بر نگره نيروهاى بارور استوار است كه روابط توليد، مالكيت و چهرهاى حقوقى آنرا برخاسته از پويش اين ميبيند. اندكى اين «مالكيت» يا دارندگى را بسنجيم: گرچه نخست همچون برگرفتن و آنِ خود كردن مينمايد، داشتنِ ساده نيست. آنچه كه برگيرى و آن خود كنى، بيگمان آنرا دارى. اين داشت هنوز دارندگى نيست؛ باز آفريده شدن داشت است كه آنرا پيوستگى ميبخشد و دارندگيش ميكند. اين باز آفريده شدنِ داشت، باز برگرفتن آن، پايه و زايشگاه دارندگى است؛ داشت بميانجى برداشت دارندگى ميشود. مردمى تا آنجا كه تنها از جهان برميگيرد و نيازهايش را برميآورد، هنوز به دارندگى نرسيده است. اين جانور را كه گرفت، تا آنجا كه آنرا بخورد، داشت او است و پس از آن نيز ديگر دردست نيست. همين جانور را اگر نگهدارد، شيرش را بدوشد، پشمش را بكار برد و آنرا افزايش دهد، در روند دارندگى درشده است. گله دارى از نخستين چهرهاى دارندگى در جامعه مردمى است. زمين نيز همينگونه است. تا آنجا كه مردمان از جايى بجايى ميروند و به شكار و ماهيگيرى ميپردازند، گرچه با جهان همچو انبار براورنده نيازهاى خود برخورد ميكنند، هنوز به دارندگى زمين نرسيده اند؛ اين دارندگى از نشيمن شدن و برداشت از زمينِ نشسته برآن آغاز ميشود اينگونه دارندگيها هنوز سراغازين و استوار بر پله بسيار پايين نيروهاى بارور و زينرو گروهى است.
همه اندامگان، سازمانيابى و سازماندهى جامعه استوار بر پله پيشرفت نيروهاى بارور و در روند خويش برخاسته ازان است. هر پله از اين پيشرفت تنها چهرهايى از پيوندهاى اجتماعى را انجامپذير ميسازد كه در پهنه رخداد سرانجام سامان ويژه خودرا مييابد و دستگاه خوانا باآن پله ميشود. در اين سامانيابى چهرهاى ناخوانا دير يا زود فرو ميپاشد و ميميرد. پيوندهاى دارندگى در اين فرايند ازسويى درونه و درستگى است، ازسوى ديگر شكافته به چهرهاى گوناگونِ دريافته، انديشيده، بگرفته، پنداشته و مانند آن؛ چهر حقوقى، از اين دسته است. «مالكيت خصوصى» چهر حقوقى پيوندهاى دارندگى، آنهم چهر بسيار همگانه آن است، چه، از فروپاشى همباييهاى سراغازين تا بامروز «مالكيت خصوصى» داريم. اگر از اين موشكافى بگذريم و آنرا در بازگفت ويژه اش گيريم، باز دچار دشوارى «لغو» آن ميشويم: چگونه ميتوانيم آنرا «لغو» كنيم؟ سرمايه داررا برداريم و «كميسار» جايش بگذاريم؟ فراورده‌ها را كه نميتوان بيميانجى به كارگران داد، پس بايد نخست در اندامى فراسر برگرفته و سپس پخش شوند؛ اندامهاى بسيج و انباشت نيز بايد جايگزين شود. هرچه نيز اينرا پيش بريم، بجايى نميرسيم، جز تنها جابجا و ناكارا كردن مهره‌ها و اندامها. فراورندگان همانگونه از زيست و كارمايه‌هاى خود جدا ميمانند و بايد برابر مزد كار كنند؛ انباشت و بسيج نيز همانگونه از راه كارِ افزون انجام ميگيرد … از همراهه و دنباله‌هاى سياسى آن بگذريم كه كمابيش روشن است و سالها در كشورهاى «سوسياليستى» آزموده شد. گره كار در كجا است؟ در اينجا است كه از «لغو» چهرى از دارندگى نميتوان به دگرگونى بنيادى آن رسيد، چه، روند رخداده درست واروى اين است. اين از ديد «ماترياليسم تاريخى» پاك روشن است: دگرگونى بنيادى چهرهاى اجتماعى تنها برپايه دگرگونى بنيادى نيروهاى بارور انجامپذير است. سازمانيابى نو جامعه وابسته به نيروهاى بارور نو است، گره بنيادى اينجا است و درست اين سويه در باز خوانى نوشته‌هاى ماركس و انگلس نبايد از ديده دورافتد، گرنه دريافتهايى پيشاورده ميشود كه از دستگاهوارگى انديشه براوردنى نيست، هرچه نيز اينجا و آنجا در نوشته‌ها يافتنى باشد.
ماركس و انگلس نخست بران بودند كه نيروهاى بارور درون سرمايه‌دارى به پله برخورد با روابط توليد سرمايه‌دارى رسيده است و نشان آن بحرانهاى اقتصادى است كه سرمايه‌دارى دچار آن است. اين دريافت در «مانيفست» بروشنى آمده است. زايشگاه اين بحرانها در ماشينرى يافتنى بود. بينش گسترده درآنهنگام درباره ماشينرى، كار ساده و اتوماتيزاسيون نيز اين دريافت را پايه ميشد كه از اينراه سامان و سازماندهى نو جامعه انجامپذير است. اين براى ماركس و انگلس كه درانميان به بينش ويژه خويش رسيده بودند و با جهانبهسازهاى (Weltverbesserer) گمانپرداز ميانه خوبى نداشتند، هنوز نيمى از بايسته‌ها بود. نيمه ديگر و ميتوان گفت بخش بنيادى آن هستى گروهى از مردم بود كه جايگاه اجتماعى و زندگى روزانه وى، پس نياز و خواستهاى استوار برآن در اينسو و نيز پويش اينچنينيش برخواندنى باشد. درآنهنگام درون كارگران نشانهايى ازاين ديدنى بود كه فزاينده نيز مينمود. بندهاى برنامه‌يى در پايان بخش دوم «مانيفست» (پرولتاريا و كمونيستها) بر اينپايه، ارزيابى آمادگى نيروهاى بارور براى گذر از سرمايه‌دارى، دريافتنى است ونه كوشش در «الغاى مالكيت خصوصى» كه دردى را دوا نميكند.
انگلس نزديك پنجاه سال پس ازان (١٨٩٥) در پيشگفتار بر نوشته ماركس، «پيكارهاى طبقاتى در فرانسه»، به اين برداشت آنهنگام برخوردى انتقادى ميكند و مينويسد كه روند رخدادها سپس نشانداد كه آن برداشت نادرست بوده و نه نيروهاى بارور، نه آرايش نيروهاى مردمى ونه جوشش طبقاتى آماده برداشتن سرمايه‌دارى بوده است. از نوشته برميآيد كه دستكم تا پايان سالهاى پنجاه ارزيابى آمادگى نيروهاى بارور را داشته اند. هم زينرو است كه پس از شكست سالهاى ٤٨ با دريافت فروكش انقلاب، برامد آنرا در پيوند با يك بحران آينده ميبينند. اين كمابيش روشن است، زيرا انقلاب از بحران برامدنى نيست، تنها هنگاميكه زمينه آماده باشد، تكانى مانند يك بحران ميتواند آنرا روان گرداند. از نوشته انگلس همچنين بر ميآيد كه وى آمادگى زمينه را هنوز داده نميداند. اين پرسش و رويهمرفته پرسش آمادگى نيروهاى بارور بررسى جداگانه ميخواهد، تنها با آنچه كه گذشت ميتوان گفت كه «الغاى مالكيت خصوصى بر وسايل توليد» از انديشه‌هاى بنيادى گذر از سرمايه‌دارى نيست، گرچه با اين گذر، اگر انجام گرفت، « مالكيت خصوصى بر وسايل توليد» نيز پايان ميپذيرد.
سرانجام ياداوردنى است كه چشمتافتن از پله نيروهاى بارور و فروكاستن پرسش به «لغو» فزاينده سردرگمى در پرسش دولت و جامعه نيز هست:
((اين که لغو مالکيت خصوصی بر وسايل توليد به منزله «دولتی کردن»، «ملی کردن» و يا «اجتماعی کردن» آن است، بماند. هر چند تجربه سوسياليسم واقعا موجود پندآموز است.))
باين نامى جز سردرگمى نميتوان نهاد. دولت بالاترين اندام سازماندهى سرتاسرى است و زينرو هر اجتماعى كردنى از دولتى كردن ميگذرد، جزكه هر دولتى كردنى اجتماعى كردن نيست. سرمايه‌دارى نيز دولتى كردن ديده است و هنوزهم با آنكه بكمك رسانه‌ها اينهمه بدبينى پراكنده ميشود، دولنى كردن انجامپذير و گاه بس كارا است، بى آنكه زمينه سرمايه‌دارى را دگرگون سازد. با اينهمه ميان دولتى كردن و اجتماعى كردن بسته به پله پيشرفت نيروهاى بارور، چهرگيرى گروهبنديهاى اجتماعى و پيكارهاى استوار برآن پيوندهاى نزديك يا دور براوردنى است. سازماندهى سرتاسرى كه در سرمايه‌دارى جز ساماندادن زمينه همگانه براى ارزش افزايى سرمايه نيست، اگر بخواهد استوار ماند، بايد نيازهاى همگانه بازفراورد پيشرونده زمينه را براورد. ازآنها است بهداشت، دانش و دانشورزى، آموزش و پرورش، داورى و دادگسترى و بسيارى ديگر. اينكه براورد نيازها تا چه اندازه ازسوى جامعه برنامه ريزى ميشود، وابسته به آرايش نيروها و برانپايه پله اجتماعى شدن دولت است. دولتى كه هنوز اجتماعى نشده، واگزيدنى و فشارپذير نيست، تنها ميتواند برنامه براى اجتماع داشته باشد ونه برنامه اجتماعى. از اينرو نادريافتنى است كه چگونه نويسنده « تجربه سوسياليسم واقعا موجود» را در اينزمينه «پندآموز» ميبيند. اگر دولت اجتماعى نشده باشد، دولتى كردن سرتاسرى نتنها اجتماعى كردن نيست، همانا برداشتن «مالكيت خصوصى» نيز نيست. دارندگى تا آنجا كه ديگرى از برداشت آن بركنار است، «خصوصى» است، دارنده چه يكتن باشد، چه يك گروه ايستا، چه گروهى پويا مانند سهامداران.