رازى
١٣٧٦/٥/٢٥


بررسى انتقادى


اين نوشته در آغاز همچون بررسى انتقادى بخش‮ ‬يكم از ترجمه‮ «گروندريسه» ‬ماركس،‮ ‬ترجمه باقر پرهام و احمد تدين،‮ ‬برنامه‌ريزى شده بود‮. در پيشرفت كار روشن شد كه بهتر است نخست بررسى كوتاهى از ديدگاههاى ماركس و زمينه و پيشينه‌هاى فرهنگى آن آورده شود‮. ‬چه،‮ ‬دنبال كردن انديشه از درون‮ «گروندريسه» ‬بس دشوار و با نبود پيشينه بايسته انجامناپذير است. با برگرداندن نوشته‌يى بزبان ديگر هنوز انديشه و زمينه فرهنگى دريافت آن بدان زبان برگردانده نشده است‮. ‬دريافت انديشه نيز تنها بر پيشينه فرهنگى بايسته آن انجامپذير است‮. ‬بارى،‮ «بررسى كوتاه» ‬بدرازا كشيد و نه چندان كوتاه شد كه گمان رفته بود‮. ‬بررسى انتقادى ترجمه نيز نخست بررسى انتقادى ديدگاه ماركس گشت‮. ‬اميد است در نوشته جداگانه‌يى بدان پرداخته شود‮. ‬نام نوشته‮ «بررسى انتقادى» ‬ماند،‮ ‬چه، بررسى انتقادى كوتاهى از ديدگاههاى ماركس است‮.‬
دريافت انديشه ماركس دشواريهايى دارد كه در همين آغاز بايد بدان پرداخت،‮ ‬چه، بررسى انتقادى‮ ‬يا سنجش ديدگاهى نخست بايد آنرا دريابد تا بتواندبرخوردى سنجيده با آن كند‮. ‬بخشى از اين دشوارى،‮ ‬كه آنرا كنار خواهيم نهاد،‮ ‬بيشتر زاده پندار و‮ «ايدئولوژيك» ‬است‮. ‬برخداد نيامدن پيشبينيها هر بار گروهى را بر آن داشت تا باز بيشتر درون نوشته‌ها را بكاوند و هر بارگمان برند ديگران ماركس را درست درنيافته بودند و اگر بدين شيوه پيش روند هسته آنرا در خواهند‮ ‬يافت‮. ‬سخن از اين‮ «درنيافتن» ‬نيست كه در راستى چيزى نيست جز بازگشت و درونگرايى‮. ‬در زمينه فرهنگى اروپا،‮ ‬كه تا اندازه‌يى‮ ‬يكدست است،‮ ‬دشوارى بيشتر به ويژگى آلمانى آن باز ميگردد كه با شيوه انديشه فلسفه كلاسيك آلمان،‮ ‬بويژه هگل،‮ ‬بهم گره خورده است‮. ‬اين براستى گره است و آشنايى نه اندك با شيوه انديشه هگل ميخواهد تا رازآميختگى آن دريافته شود‮. ‬اينكه ماركس پيوسته ميكوشد خودرا از هگل جدا كند و در بسيارى از زمينه‌ها پيروز نيز ميشود و باز درجاى ديگر همان شيوه پيچيده را دنبال ميكند خود داستانى است جداگانه بررسيدنى‮.‬
انديشه ماركس،‮ ‬گذشته از ارزشيابى آن،‮ ‬تنها انديشه‌يى اجتماعى در كنار انديشه‌هاى اجتماعى ديگر نيست؛ انديشه شناختپذيرى روند اجتماعى،‮ ‬روش و گامهاى رسيدن بدان ازراه بررسى و آزمون است‮. ‬در راستى كوشاى گستردن بينش و روش دانشهاى آزمونكاو بر بررسيهاى اجتماعى است‮. ‬بينش و روش آزمونكاو نيز،‮ ‬از پيشينه‌هاى نارسته‮ ‬يونانى آن كه بگذريم،‮ ‬زاده زمينه شهروندى است‮. ‬اينكه چگونه نخست اروپا بدين زمينه رسيد خود بررسى جداگانه‌يى ميخواهد‮. ‬كوتاه اينكه در برشى در سنجش با گذشته بسيار كوتاه در هر آنچه در دسترسش بود دست انداخت و به زيرورو كردن و بررسى آن پرداخت‮. ‬برشى بود كه در آن نتنها دانشهاى آزمونكاو‮ «طبيعي» ‬پديد آمد و به شناختهاى بزرگى دست‮ ‬يافت،‮ ‬همانا كار بررسى زبانها پاگرفت،‮ ‬هيروگليف گشوده و خوانده شد و پيوند و خويشاوندى زبانها زير بررسى كشيده شد‮. ‬بيك سخن چيزى نماند كه زير بررسى كشيده نشود و شناختپذيريش آشكار‮ ‬يا همراه بررسى و سنجش شناختناپذيرى آن پيشكشيده نشود،‮ ‬چه، سنجش شناختناپذيرى چيزى خود شناخت آن است‮. ‬در اين برش بسيار انديشيده،‮ گفته و نوشته شد كه رويهمرفته همان زمينه انديشگون فرهنگى بايسته را ميسازد‮. ‬در دست بودن اين زمينه همچون نوشته بسيارى از سويه‌هاى آنرا تراوردنى ميسازد‮. ‬با اينهمه با برگرفتن نوشته‌يى هنوز زمينه آن،‮ ‬كه تنها بر آن زمينه دريافتنى است،‮ ‬برگرفته نشده است‮. ‬زمينه نيز روندى تاريخى است كه بايد پديد آيد و آزموده شود؛ چيزى برونى مانند نوشته نيست كه بسادگى برگرفته شود‮.‬
شناخت نه همچون اين‮ ‬يا آن شناخت گسسته دستاورده،‮ ‬همانا همچون دستگاه انديشگانى،‮ ‬تئوريك،‮ ‬پيوسته و بسامان انديشندگانى اينچنينى ميخواهد كه در هر زمينه اجتماعى پديد آمدنى و باليدنى نيست‮. ‬كمينه آن پديد آمدن مردم خودپا برابر هم است كه بتواند همچون شناسنده سر افرازد و ببررسى و انديشه پردازد‮. ‬شناخت گرچه روندى اجتماعى است و برپايه و درون آن است كه انجام ميگيرد،‮ ‬انجامش هميشه از سوى دستگاهيست كه در كاسه سر‮ ‬يكتن جايدارد و به زندگى وى وابسته است؛ ببررسى و شناختِ چه پردازد‮ ‬،‮ ‬خود بسته بدانست كه اين‮ ‬يكتن به چه چيزهايى برخورد؛ از چه توانهاى اجتماعى بهره برد،‮ ‬بسته بدانست كه اين‮ ‬يكتن در چه جايگاهى باشد و همينجور پيشتر‮. روند اجتماعى در پيشرفت خويش شناخت را نتنها انجامپذير،‮ ‬همانا گريزناپذير ميكند‮. ‬اين سويه همگانه است كه شناخت در آن بيشتر گيرنده است تا آفريننده‮. ‬در اندامگان اجتماعى كه‮ ‬يكتن هيچ نيست و نبايد باشد،‮ ‬شناخت تنها بدين گيرندگى فروكاسته است‮. ‬در آن گرچه شناخت هيچگاه از پويش باز نميايستد،‮ ‬روند دستاوردش،‮ ‬كه باين‮ ‬يا آن كس بسته است،‮ ‬ناپديد ميشود و تنها دستاورده اش همچون روشى بينام و نشان‮ ‬يا همچون بخشش خدايان و نيروهاى برتر مينمايد‮. ‬اين برخاسته از زمينه اجتماعى است و نخست به نيك‮ ‬يا بدخواهى اين و آن بستگى ندارد‮. ‬جدايى و خودپايى افراد برابر‮ ‬يكديگر خود روندى اجتماعى است كه هرچه در تاريخ بپس رويم چهارچوب آن تنگتر و بيشتر خود انجامناپذير ميشود‮. ‬يونان در اينميان داراى جايگاه ويژه‌يى است‮. آنجا برپايه جدايى شهرها و سپس چهر ويژه برده دارى، جدايى و خودپايى مردمان آزاد برابر‮ ‬يكديگر به پله‌يى رسيد كه براى آن روزگار بيهمتا بود‮. ‬همه دستاورد درخشان انديشه،‮ ‬فرهنگ و دانش‮ ‬يونان در اين پله ريشه دارد‮. ‬در بازگوى انديشه‮ ‬يونانى در اين پله بيشتر زمينه اجتماعى از‮ ‬ياد ميرود و تنها ديدگاهها بازگفته ميشود،‮ ‬براى نمونه اينكه تالس سرآغاز را آب،‮ آناكسيماندروس آپيرون و آناكيمنس باد ميگرفته است‮. ‬اين بهيچرو ويژگى و چگونگى انديشه‮ ‬يونانى آن برش را باز نميگويد‮. ‬ديدگاه چون ديدگاه ميتواند بهمان چهر در زمينه‌هاى پاك جزهم و پاك واستيز پديد آيد‮. ‬براى دريافت چگونگى آن بايد پيوند ويژه اش با زمينه‌يى كه بر آن پديد آمده است بديده گرفته شود‮. ‬سنجش ساده اش اينست كه آيا در جوامع پيرامون آنروزى،‮ ‬براى نمونه ايران،‮ ‬كسى ميتوانست،‮ ‬رواديد و اجازه آنرا داشته باشد كه سرآغاز جهان را آب،‮ ‬باد‮ ‬يا چيز ديگرى بداند،‮ ‬هوادارانى داشته باشد و بدينگونه بازگوى‮ ‬يكى از ديدگاههاى زمينه گردد؟ بيگمان بزودى كارگزاران‮ '«بغ‮ ‬بزرگ» بسرش ميريخت و همچون‮ '«دروجوند» ‬كارش را پايان ميداد‮. ‬جوامع روزگار گذشته برپايه پله پايين تكامل بيشتر چنين بود و در آنميان تنها‮ ‬يونان بود كه در برشى كوتاه راهى دگر رفت‮. ‬انديشه‮ «پيشسقراتيان» ‬با آنكه بريده بريده و بيشتر نابسامان بازگفته شده است ازروى چندگونى و پربارى خويش شگفت انگيز است. بسيارى از پرسشهاييكه سپس در دانشهاى طبيعى پيشكشيده شد در هسته انديشگانى خويش آنجا نيز پيشكشيده شده است‮.‬
شناخت، كارورترين پيوند مردمى با طبيعت است كه درآن مردمى برابر طبيعت ميايستد و تنها بكمك تواناييهاى خويش و افزارهاى دستاورده از آنراه ببررسى و دريافت روند و روال آن ميپردازد‮. ‬در آغاز افزارهاى كمكى اندك است و بيشتر انديشيده ميشود تا آزموده‮. ‬اينجا‮ «آزمون» ‬را در بازگفت كارور و نه همگانه خويش بكار ميبرم‮. ‬در بازگفت همگانه، زندگى روزانه آزمونِ پيوسته است،‮ ‬طبيعت و بسى ويژگيهاى آن هر روز و هردم ازسوى مردمى آزموده ميشود‮. ‬اين در راستى گذشتن است‮: ‬بر مردم ميگذرد و زينرو بازتافته و انديشيده ميشود‮. ‬اين آزمونى است كارپذير،‮ ‬در آن تنها آن گرفته ميشود‮ ‬كه جهان خود،‮ ‬بى آنكه ازسوى شناسنده واداشته شود،‮ ‬نشان ميدهد‮. ‬روشنست كه اين نشاندادن نيز در هر برش بر زمينه كارورى جامعه رويهمرفته انجام ميگيرد و براى نمونه جهان جامعه‌يى كه آبيارى را ميشناسد جز جهان آن است كه هنوز بدين نرسيده است‮. ‬اينجا سخن از كارورى شناسنده همچون‮ ‬يكتن و روشهايى است كه براى شناختن در پيش ميگيرد‮. ‬اين در آغاز ناگزير بيشتر انديشيدن است تا آزمودن‮. ‬در اين زمينه نگاهى به انديشه‌هاى پيشسقراتيان بس روشنگر است‮. ‬آنرا در‮ ‬يك سخن انديشيدن درباره جهان،‮ ‬آغاز و ساختمان آن ميتوان خواند كه سپس به زمينه اجتماعى نيز كشيده ميشود‮. ‬در اين سخن باز ويژگى انديشه‮ ‬يونانى گفته نشده است،‮ ‬چه،‮ ‬بيگمان در مصر‮ ‬يا بابل‮ ‬يا ايران نيز در باره جهان،‮ ‬آغاز و ساختمان آن انديشيده شده است‮. ‬ويژگى بنيادى آن باور ساده به شناخت جهان از راه انديشيدن از سويى و توانايى هرفرزانه‌يى بدان ازسوى ديگر است‮. ‬بدينگونه انبوهى از ديدگاهها‮ ‬يافتنى است كه درپى‮ ‬يا كنار هم پديد ميآيد‮. ‬خود ديدگاهها از تالس تا آناكسيمنس شايسته درنگ است‮. ‬هرسه ديدگاه پيوسته و تا اندازه‌يى كنار هم و باز جزهم است‮. ‬در جوامع پيرامن چنين بود كه اگرهم ديدگاهى مانند تالس پيش ميبرد،‮ بزودى آيينى راز آميخته ميشد كه شاگردان و شاگرد شاگردان بايد از آن پيروى ميكردند و جز آن نميگفتند و نميآموختند‮. ‬دستاورد فرهنگ‮ ‬يونانى آنهنگام براى فرهنگ مردمى رويهمرفته همين پويايى و چندگانگى است،‮ ‬نه دستگاهى گسترده چون ارستو،‮ ‬كه ناگفته نماند در برش انجامين و فروريختن آن جامعه پديد آمد‮. با فروريختن آن جامعه زمينه بيمانند انديشه پويا نيز فروريخت‮.‬
زمينه همگانه در جوامع آنروزى هنوز راهى دراز در پيش داشت تا آن اندازه دگرگون شود كه بتواند تكمردمى برون دهد‮. ‬اين دگرگونى نخست در اروپا انجام گرفت و زمينه‌يى پديد آمد كه روند همگانه آن جداكردن مردمان ازهم و نهادنشان برابر هم بود‮. ‬از اينجا است كه رفته رفته مردمى با توانها،‮ ‬تواناييها و نيازهايش بميان كشيده و زمينه همگانه بررسيها و ديدگاهها ميشود‮. ‬گرچه چنين مينمايد كه هنوز هم فرزانگى درپى‮ ‬يافتن‮ «حقيقت» ‬است،‮ ‬بيشتر پيوند مردمى با‮ «حقيقت» ‬بميان كشيده ميشود تا خود‮ «حقيقت مطلق». ‬ديدگاههاى آزمون نگر،‮ ‬كه پايه شناخت را آزمون ميداند،‮ ‬و خرد نگر،‮ ‬كه پايه را انديشه بخرد ميداند،‮ ‬زاده چنين زمينه‌يى است‮. ‬و تازه اين انديشه همگانه و فلسفى است‮. ‬مردمى برپايه جايگاه نوينش دست اندر كار تكه‌تكه كردن جهان،‮ ‬بررسى و شناخت تكه‌هاى آن است‮. ‬شناخت و روشهايى كه از اينراه بدست ميآيد و رويهمرفته دانشهاى آزمونكاو را ميسازد چنان بزرگ و گسترده است كه خود زمينه‌يى براى آن انديشه‌هاى همگانه ميشود‮. ‬بزرگترين دستاورد اين پويش وادار كردن جهان به نشاندادن خويش است‮.‬
جهانرا دانسته وادار بدان كردن كه خودرا نشاندهد خود پله‌يى از دستيابى بدان ميخواهد كه در آغاز داده نيست‮. ‬گفته شد كه نخست جهان بر شناسنده ميگذرد و اين پايه بسى شناخت است‮. ‬با اينهمه جهان بيش از آنچه كه نشان ميدهد درخود نهفته دارد‮. ‬اين نهفتگى چنان است كه هرگز خود پديدار نميشود،‮ ‬پس بيميانجى آزمودنى نيست؛ بايد بميانجى آزموده و از راه انديشه دريافته شود‮. ‬اين آزمون جورى پرسش و پاسخ با جهان است كه در آن بايد روشن باشد كه از چه و براى چه پرسيده ميشود‮. ‬آزمايشهاى فيزيك و سرگذشت آن نمونه‌يى بسيار آموزنده در اين روند است‮. ‬در آن نتنها آزمايش،‮ چگونگى و چهارچوب آن ازپيش روشنست،‮ ‬همانا چگونگى و چهارچوب پاسخ نيز تا اندازه‌يى روشن و دسته بندى شده است‮.‬
دوگانگى بنيادى در روند شناخت آن است كه انديشه بخودى خود،‮ ‬گسسته از آزمون به شناخت چندانى دست نمييابد‮. ‬پيشرفت دانشهاى طبيعى اينرا دمبدم بروشنى نشان ميدهد‮. ‬بدينگونه روشن مينمايد كه آزمون پايه شناخت است‮. ‬از سوى ديگر اين آزمون نه آزمون بيميانجى،‮ ‬همانا آزمون برنامه‌ريخته،‮ ‬پس انديشيده است‮. ‬تازه اين‮ ‬يكسوى پرسش است،‮ ‬سوى ديگرش اينست كه همگانگى آن بهيچرو،‮ ‬بميانجى نيز،‮ ‬آزمودنى نيست‮. ‬همگانگى بيپايان است و آزمون هميشه باپايان‮. ‬بدينگونه هر آنچه كه همگانه ميآوريم در راستى برنهاده است و نه برگرفته‮. «چنين بايد باشد» ‬گفتارى است كه چنين بودنش ميتواند آزموده باشد؛ بايستگى آن آزمونى بيپايان ميخواهد كه در هيچ برشى از زندگى مردمى دستامدنى نيست‮. ‬شناخت نيز در هسته خويش چيزى جز همگانگى نيست‮. ‬از اين ديدگاه خرد پايه شناخت مينمايد و نه آزمون‮.‬
آنچه در اين آزمون نگرى و خردنگرى بيش از هرچيز چشمگير است جايگاه مردمى همچون شناسنده‌يى است با دريافتهاى پنجگانه و خرد خويش‮. ‬باور به آزمون و خرد چيز پيش پا افتاده‌يى نيست كه در هر بررسى و شناخت خودبخود پيشكشيده شود‮. ‬چنين جايگاهى براى مردمى بايد دستامده و تا اندازه‌يى زمينه زندگى روزانه گشته باشد‮. ‬روند انديشه و ديدگاهها در اروپا بر اين زمينه ميپوييد كه رويهمرفته زمينه شهروندى ناميده ميشود‮. ‬اين پويش در دو بخش كنار هم بود كه گاه بسيار نزديك بهم و همچون دو سويه مينمود‮. ‬يكى جداشدن شمارورزى (رياضيات) از فلسفه،‮ ‬پديد آمدن و استوار گشتن دانشهاى آزمونكاو،‮ ‬كه راه و روش خويش را داشت و با پرسشهاى همگانه برون از زمينه بررسى خويش كار چندانى نداشت،‮ ‬ديگرى فلسفه كه هنوز خودرا دانش دانشها ميدانست و پرسشهاى همگانه دربر گيرنده همه دانشها را پيش ميكشيد‮. ‬فلسفه در آغاز همچون نگرش انديشنده جهان پديد آمده بود كه ميكوشيد جهان را از راه انديشيدن دريابد‮. ‬اين بيش از هرچيز استوار بر فروبستگى زمينه انديشيده بود،‮ ‬زمينه‌يى كه هنوز افزار گشودن،‮ ‬شكافتن و تكه‌تكه كردن آن در دست نبود‮. ‬با پيشرفت كار،‮ ‬هرجا كه چنين افزارى بدست ميآمد،‮ ‬دانشى نو با افزار و روشهاى ويژه خويش پديد ميآمد‮. ‬گاه در آغاز چنين گمانبرده ميشد كه اين همان فلسفه و دنباله آن است؛ سپس،‮ ‬دير‮ ‬يا زود،‮ ‬روشن ميشد كه چنين نيست و فلسفه در اين زمينه نتنها پيشرفتى نكرده است،‮ ‬همانا از آن برون رانده شده است‮.‬
كمك فلسفه به پيدايى و بالش دانشها پرسشى است كه پاسخى روشن ندارد‮. ‬از سويى ميتوان نشانداد كه پيشرفت دانشها در رها كردن زمينه فلسفى است و انديشه فلسفى بيشتر دست‌و‌پاگير است تا‮ ‬ياور،‮ ‬از سوى ديگر بيگمان بستر فرهنگى آن دانشها است‮. ‬كسانيكه گامهاى بنيادى در پيدايى و جداشدن دانشها برداشتند خود پيوندى نزديك با فلسفه داشتند و نخست گمان ميبردند كار فلسفى ميكنند‮. ‬جدايى روشن و بى بازگشت دانش از فلسفه و فرومردن فلسفه همچون دستگاه انديشگانى فراگير پديده‌يى نو و از ‮٠٠٨١ ‬بدينسو است‮. ‬پيش از آن دو دستگاه بزرگ فلسفى در آلمان پديد آمد كه هريك بشيوه خويش نشان خود را بر انديشه بخرد پيامده زد‮: ‬يكى كانت با سه‮ «سنجش» خويش،‮ ‬كه در آنميان‮ «سنجش خرد ناب» ‬بس بنيادى بود،‮ ‬ديگرى هگل با‮ «ديالكتيك» ‬شگفت و پوياى خويش كه براستى فراگير بود‮. ‬هردو بزبانى بس دشوار و پر شاخ و برگ نوشته شده است كه براى بسيارى‮ ‬يافتن هسته بخرد آنها را بس دشوار ميسازد‮. ‬اين هسته در هردو بررسى روند شناخت و پرسشهايى است كه در آن پيش ميكشند‮.‬
همگانگى و بايستگى، سويه‌هاى چشمناپوشيدنى شناخت است و گفته شد كه هيچيك،‮ ‬از روى بيپايانى،‮ ‬آزمودنى نيست‮. ‬با اينهمه در روزگار كانت دانشها آن اندازه پيشرفت كرده بود كه بنيادى بودن آزمون را در آنميان روشن ديد‮. ‬از اينرو براى كانت روشن است كه انگيزه شناخت جهان برونى است‮. ‬انگيزه تا آن اندازه كه در شناسنده كارگر ميافتد و چيزهايى گرفته‮ ‬يا دريافت ميشود‮. ‬آيا آنچه كه بگرفته و دريافته ميشود همانست كه گرفته و دريافت شده است؟ دشوارى واژگانى در اين بازگفت خود بازتابى از دوگانگى پرسش است‮. ‬گرفتن،‮ ‬در آلمانى greifen،‮ ‬گرچه گوياى كارى است،‮ ‬كارش در گرداندن و دگرگونى نيست‮. ‬دگرگونىِ انجام نيست،‮ ‬جورى انجاميافتگى است‮. ‬در زبانهاى هندوژرمن،‮ ‬كه فارسى و آلمانى نيز از آنها است،‮ ‬اين همچون باز گذرمند كردن كار بازگفته ميشود كه بكمك پيشوند be، ‬در فارسى گاه pe،‮ ‬انجام ميگيرد،‮ اينجا بگرفتن،‮ natfergeb،‮ ‬در فارسى و‮ ‬nefiergeb‮ ‬در آلمانى‮. ‬گرفته آن است كه گرفته شده است. بگرفته، در آلمانى ffirgeB، گرفته و دگرگون شده در انديشه، نگاره‌يى انديشگون است‮. ‬اين دوگانگى در‮ «دريافت» ‬بيشتر نمايان است‮. ‬در بازگفتى نزديك به گرفتن همچون‮ «دريافت كردن» ‬و در بازگفتى نزديك به بگرفتن همچون‮ «دريافتن» ‬كار برده ميشود‮. ‬بدينگونه‮ «دريافت» ‬بازگفتى دوگانه مييابد‮. اين دوگانگى زانرواست كه دريافت همچون گرفتن اندكى بيشتر از آن است،‮ درخود‮ ‬يافتن است،‮ ‬و همچون بگرفتن اندكى كمتر از آن است،‮ ‬انديشه گرفته‌ها است‮. ‬بارى،‮ ‬پرسش فراگرد زنجيره‮ «گرفت‮ ــ ‬دريافت» در بازگفت دوگانه خويش‮ «بگرفت» ‬است‮. ‬نتنها بگرفته ازروى همگانگى و بايستگى جز گرفته است،‮ ‬همانا دريافت،‮ ‬كه در پله‌يى پايينتر جايدارد،‮ ‬داراى سويه‌هايى همگانه است كه نميتواند تنها گرفته باشد‮. ‬كوشش در برداشتن چيزى تا ناتوانى و دريافت سنگين بودن آن تا بگرفتن سنگينى و در راستى جداكردنش از آن چيز نمونه‌يى از اين زنجيره و پله‌هاى همگانگى در آن است‮. ‬تازه اين نمونه‌يى پنداشتنى است‮. ‬بررسى اين زنجيره هنوز جداكردنها و روشهاى بسيار ميخواهد و نتنها از راه انديشه همگانه انجامپذير نيست؛ كار‮ ‬يكى از دانشها بنتهايى نيز نيست‮. ‬كانت اين انديشه را ندارد و برپايه دريافت روزگار خويش نميتواند هم داشته باشد،‮ ‬وى همين بينش ساده نازمودنى بودن همگانگى وبايستگى را پايه مينهد و برآن است كه شناخت فراسوى آزمون است‮. ‬سپس،‮ ‬از آنجا كه شناسنده كانون نگرش است و هم اواست كه آزماينده است،‮ ‬فراسو در راستى فروسو از آب در ميآيد كه پيشينه، iroirpa، ‬است‮. ‬كانت همه اين بينش،‮ ‬فلسفه،‮ ‬روش و بگرفته‌هاى آنرا فراگذر،‮ latnednezsnart، ‬مينامد‮. ‬(١)
بزرگى كار كانت بيشتر در پيشكشيدن پرسش و موشكافى در آن است و نه پاسخى كه ميكوشد دهد‮. ‬براى وى كه آغاز و انگيزه شناخت را جهان برونى ميداند، دولايگى شناخت گريزناپذير است‮: ‬نگرش و دريافت‮. ‬سپس ميكوشد آن نگرش و دريافتهاييرا براورد كه بر آزمون پيشينه است‮. ‬اينكار گرفتن جهان برونى وپله به پله زدودن سويه‌هاى آزمونى آن در انديشه است‮. ‬روشن است كه اگر از نگرش چيزهايى كه در بيرون كنار هم هست آن چيز ها را بزداييم،‮ ‬و اينكار تنها در انديشه انجامپذير است،‮ ‬به انديشه كنارهم بودن ميرسيم،‮ ‬جايگاه همچون جايگاه‮. ‬همينگونه است اگر از نگرش پيدرپى آمدن رخدادها خود رخدادها را بزداييم؛ اينجا نيز به انديشهٔ پس از هم آمدن،‮ ‬انديشهٔ هنگام،‮ ميرسيم‮. ‬كانت بدينگونه به دو نگرش پيشينه ميرسد‮: ‬جايگاه و هنگام،‮ ‬مكان و زمان‮. ‬نشاندادن پيشينگى اينها چيزى نيست جز همين زدودن‮. ‬سپس ميتوان اينرا وارونه ديد و چنين‮ «استدلال» ‬كرد كه براى دريافت‮ «دور»‬،‮ «نزديك» ‬يا‮ «پهن» ‬نگرش كنارهم بودن بايسته است‮. ‬روش كانت در زمينه دريافت و بگرفته‌ها از اين روشنتر آزمونزدايى وى را نشان ميدهد‮. ‬دريافت، خود‮ ‬يافتن چيز برونى در انديشه است و جز آن‮. ‬اينجا نه خود چيز،‮ ‬همانا داورى آن بزير زدايش كشيده ميشود‮. ‬كانت بدينگونه دوازده بگرفته‮ ‬يا مفهوم را جدا ميكند‮. روشنست كه اگر از‮ «هر درختى سبز است‮ ‬و اين درخت است‮،‮ ‬پس‮ ‬اين سبز است» ‬هرآنچه را كه به آزمون پيوستنى است بزداييم،‮ ‬اينجا‮ «درخت» ‬و‮ «سبز بودن» ‬و‮ «اين»‬،‮ ‬به انديشه‮ «همگانه»‬،‮ «ويژه»،‮ «يگانه»‬،‮ «بايستگيى» ‬و مانند آن ميرسيم‮. ‬براى كانت اين دو نگرش و دوازده بگرفته مايه‌هاى شناخت است و شناخت چيزى نيست جز پيوست آنها‮. ‬بررسى و سنجش ديدگاه كانت،‮ ‬روش و دستگاه پرداخته او كارى ديگر است و بايد جداگانه انجام گيرد‮. ‬اينجا تنها هسته بخرد آن زير بررسى است‮.‬
اينكه بگرفته‌ها همگانه است و در انبوه آنها ميتوان از ويژه به همگانه افزاينده گامبرداشت از ديرباز بويژه ازسوى ارستو پيشكشيده شده بود‮. ‬اين گامبرداشتن از ديدگاه شنناخت،‮ ‬همينكه جهان برونى را سرچشمه و انگيزه آن گيريم،‮ ‬فرورفتن هرچه بيشتر در انديشه و بگرفته‌هاى همگانه آن است،‮ ‬تا آنجاكه بجاى پيوند برونى پيوند بگرفته‌ها زير بررسى كشيده ميشود‮. ‬شگفت آنكه اينكار گاه به شناختهايى بسيار خوانا با جهان برونى ميانجامد‮. ‬نمونه‌هاى آن در رياضيات و دانشهاى طبيعى بويژه فيزيك تئوريك‮ ‬يافتنى است‮. امروز،‮ ‬با پيشرفت روزافزون دانشها،‮ ‬بيشتر اين پرسشها بس روشن شده است،‮ ‬بيشتر از همه اينكه بررسى شناخت در توان فلسفه نيست‮. ‬بهر رو،‮ ‬هسته بخرد را ميتوانيم چنين دسته بندى كنيم‮:‬
١ شناخت، پيوستن همگانه‌ها،‮ ‬پيشرفت از همگانه به ويژه است‮.‬
٢ همگانگى و بايستگى در شناخت آزمودنى نيست،‮ ‬چه،‮ ‬هردو بيپايان و آزمون هميشه باپايان است‮.‬
٣ شناخته جز شناختنى است و زينرو هيچگاه نميتوان از راه شناخت گفت كه شناختنى بخود، an sich، ‬تا چه اندازه به شناخته ميماند‮.‬
اين همگانه‌ها از كجا ميآيد؟ اينجا ديدگاهها جدا و واستيز ميشود‮. ‬براى سنجش آنها بايد زمينه فلسفى را رها كرد كه كارى جداگانه است و درزير كوتاه بدان خواهيم پرداخت‮. ‬نخست از ديدگاه انديشه بخرد كار كانت ناپيگير و نيمه كاره است‮. ‬به زمينه‌يى ايستا ميرسد كه چند همگانگى همچون بنمايه كنار هم هست و كار شناخت پيوستن آنها است‮. ‬دو چنين همگانگى همينكه چون دو همگانگى جدا از هم پذيرفته شد،‮ ‬همانگاه گفته شده است كه ازهم بازشناختنى است،‮ ‬دستكم‮ ‬يكى از آنها سويه‌يى دارد كه آنيكى ندارد‮. ‬اگر جدايى را تنها همين سويه نيز گيريم به ساده نبودن‮ ‬يكى از آنها ميرسيم كه نشان ميدهد اينيكى بنمايه نيست و باز درسوى همگانگى شكافتنى است‮. ‬پيگيرى در اينكار و بديده گرفتن اينكه همگانه تر تهيتر است به بنمايه‌يى پاك تهى ميرساند كه درباره اش تنها ميتوان گفت‮ «هست». ‬از اين هستى نميتوان بچيز ديگرى رسيد جز از راه پيوستن سويه‌يى ديگر‮. ‬اين سويه نيز در همگانگى انجامين خويش پاك تهى و در راستى همان‮ «هستى» ‬خواهد بود‮. ‬اين هستى را از روى تهى بودن ميتوان‮ «نيستى» ‬نيز ناميد كه نام ديگرى براى آن است‮. ‬براى هگل كه انديشه را پويا و آفريننده ميداند ايندو دستامده رفت و برگشت در انديشه است كه آنرا بازتاب، Reflexion، ‬مينامد‮. ‬انديشه ازراه بازتاب آنچه را كه در همگانگى نهفته‮ ‬است آشكار ميكند و به جزخود بودن آن ميرسد؛ اين نيمى از راه است؛ نيمه ديگر بازگشت به همگانگى و انديشه خود بودنِ جزخود است‮. بدينگونه انديشه‮ ‬يك پله فراتر رفته است‮. ‬گفتنى است كه گرچه اينكار ازسوى انديشنده انجام ميگيرد،‮ ‬براى هگل بهيچرو كار انديشنده نيست،‮ ‬خودپويى انديشه است‮. ‬هسته بخرد در انديشه هگل همين پويايى و روشى است كه براى گذر از انديشه‌يى به آنديگرى در پيش ميگيرد‮. ‬اينرا كوتاه چنين ميتوان بازگفت‮:‬
١ آغاز از انديشه ساده،‮ ‬بررسى موشكافانه آن و‮ ‬يافتن سويه‌هاى آن كه نخست جزهم بودنشان سايه روشنى بيش نيست،‮ ‬گويى هريك زاده از اينسو‮ ‬يا آنسو نگرستن است‮.‬
٢ شكافتن هرچه بيشتر سويه‌ها،‮ ‬بگرفتن هريك براى خود و رسيدن به برابرنهادگى‮ ‬و واستيزى آنها‮. ‬بدينگونه‮ ‬يگانگى آغازين به چندگانگى،‮ ‬همانى به ناهمانى و همنهادگى به برابرنهادگى ميانجامد‮.‬
٣ فراهمگرفتن برابرنهاده‌ها همچون سويه‌هاى‮ ‬يك درستگى كه درراستى بازگشت به انديشه آغازين است،‮ ‬جزكه انديشه ديگر ساده نيست و شكفته است‮.‬
بايد گفت كه اين روش در كاربردهگلى خويش بس راز آميخته است و گاه،‮ مانند بخشهايى از‮ «منطق»‬،‮ ‬بيشتر به سخنپردازى و زبانبازى ميماند‮. ‬دورى بسيار آن از نتنها آزمون،‮ ‬همانا انديشه پنداشتنى رويهمرفته،‮ ‬از دانشمندان طبيعى و رياضى بيگانه اش ساخته است،‮ ‬تا بدانجا كه كاركرد آن همچون بستر فرهنگى نيز در اينزمينه چندان نشاندادنى نيست‮. ‬كانت با كوشش در زدودن آزمون نخستين گام را در اينراه برداشت‮. ‬با اينهمه پيوندى با آن داشت،‮ ‬گرچه از راه زدايش‮. ‬فزون بر آن انگيزنده شناخت برايش جهان برونى و آزمون بود‮. ‬از اينرو ميان دانشمندان بسيارى كانتى و نوكانتى‮ ‬يافتنى است‮. ‬براى دانشمندانى از اين پارچه كه پيوسته با چيزى سروكار دارند روش هگل،‮ زاياندن انديشه پرتر از تهيتر،‮ ‬بس نادريافتنى است‮. ‬با اينهمه ميتوان نشانداد كه پارچه انديشه هگل،‮ ‬كه انديشه ديالكتيكى نام‮ ‬يافته است،‮ ‬ويژه خود او و از آن فراتر فروكاسته به زمينه فلسفى نيست‮. ‬بزرگى كار هگل دسته بندى و نگارش همگانه آن است كه بدبختانه بس رازآميخته و نادريافتنى انجام گرفته است‮.‬
از ديدگاه آزمونكاو پرسش را نميتوان پاسخداد،‮ ‬مگر آزمودنى باشد‮. ‬براى بررسى‮ ‬A‮ ‬نخست بايد چيزهايى همچون‮ ‬A‮ ‬آزمودنى باشد‮. ‬دريافت‮ ‬A‮ ‬گرچه خود شناخت است،‮ ‬شناخت آن و‮ ‬يا بزبان امروزى‮ ‬«A شناسى» نيست‮. ‬دريافت گياهان هنوز گياهشناسى نيست،‮ ‬پيشينه آن است‮. ‬بزرگترين كاستى روش فلسفى همين است كه ميخواهد از راه شناخت به شناخت برسد و از آنجا كه پيش از رسيدن بدان شناخت راستين دركار نيست،‮ ‬در راستى آنرا پس از رسيدن ميتوان دريافت‮. ‬از اينرو است كه در بررسيهاى فلسفى دانشهاى ديگر در كنار و نه همچون زمينه بررسى‮ ‬يادآورده ميشود‮. ‬بررسى شناخت از راه بررسى دانشهاى آزمونكاو پديده‌يى نو است‮. ‬پيشتربازتاب آگاهانه دراينزمينه بس كمياب بود‮. ‬دانش كه راه خود را باز ميكرد دستگاه انديشگانى و شيوه بررسى ويژه خويش را پديد ميآورد و ديگر به فلسفه باز نميگشت‮. ‬روند همگانه را چنين ميتوان بازگفت‮:‬
١ سرآغاز‮. ‬در اين پله زمينه كار و بررسى جدا و برجسته ميشود‮. اين گامى بنيادى در پديد آمدن دانش است‮. ‬از فرزانگى،‮ ‬كوشش در‮ ‬يافتن پاسخهاى فراگير،‮ ‬چيزى جز فرزانگىِ پنداشته بدست نميآيد‮. ‬جهان بزرگ است و مردمى كوچك،‮ ‬پس چاره‌يى جز تكه‌تكه كردن آن نيست تا فراگرفتنى باشد‮. ‬رسيدن بدين زمينه،‮ ‬كه آنرا كوتاه پيشداده‌ها ميناميم،‮ ‬هربار سرگذشتى دارد كه جداگانه بررسيدنى است و روشنگر زايش آن دانش و نه خود آن‮. ‬گرچه دانش سپس ميتواند بازگردد و بشيوه خويش پيشداده‌ها را بازآورد،‮ ‬مانند آن كه رياضيات با شمار و اندازه ميكند‮.‬
٢ انديشه‌هاى پايه‮. ‬پيشداده‌هاى دريافته هنوز همگانه و بايسته نيست‮. ‬گفتيم كه همگانگى و بايستگى دريافتنى نيست و بايد نهاده شود‮. ‬از اينراه انديشه‌هايى بدست ميآيد كه برخى هنوز شكافتنى و فروكاستنى است‮. ‬ساده ترين آنها در هر پله انديشه‌هاى پايه در آن است‮.‬
٣ شيوه‌هاى پيشرفت‮. ‬نهادن همگانگى وبايستگى در دريافتها خود بگرفتن آنها است‮. ‬ويژگى دانش در ويژگى شيوه‌هاى بگرفتن و رفتن از بگرفته‌يى بديگرى است‮. ‬با اينهمه شيوه‌يى همگانه در بگرفتن دانشهاى آزمونكاو هست و آن پيروى از درخواست برخواندنى و سنجيدنى بودن است‮: ‬بگرفته بايد شيوه برخواندن و سنجيدن را درخود داشته باشد‮.‬
فروكاستن پيشداده‌ها به انديشه‌هاى پايهٔ ساده و اندك و پديد آوردن شيوه‌هاى درخور پيشرفت نماينده پله سامانيافتگى انديشگانى‮ ‬يك دانش است‮. ‬سپس با آغاز از انديشه‌هاى پايه و پيشرفت بشيوه خويش كوشيده ميشود ماننده‌هايى انديشگانى براى ساختهاى پيچيده تر دستاورده شود‮. ‬آنچه بدينگونه بدست ميآيد ماننده، ‮‬Modell،‮ ‬است و،‮ ‬چنانكه پيشرفت دانشها نشان ميدهد،‮ بيشتر در پله‌يى ديگر جاى خودرا به ماننده‌يى ديگر ميدهد‮. ‬بررسى اين پويش خود رشته‌يى جداگانه است،‮ ‬چه،‮ ‬هربار ويژگيهاى خودرا داراست و براى نمونه گذر به مكانيك اينشتين و گذر به مكانيك كوانتا هر‮ ‬يك بشيوه‌يى ديگر انجام ميگيرد،‮ گرچه داراى سويه‌هايى همگانه و همانند است‮.‬
انديشه در زمينه شناخت و دانشها امروز بس ساده تر از روزگار گذشته است،‮ ‬چه،‮ ‬بسيارى از پرسشهاى آنهنگام پاسخهاى خودرا‮ ‬يافته است،‮ ‬بى آنكه كسى بويژه آنرا برنامه ريخته باشد‮. ‬آنها را بيشتر از راه دنبالكردن و سنجش سرگذشت دانشها ميتوان دستاورد‮. ‬رسيدن بچنين ديدگاهى بهنگام ماركس چندان ساده نبود و تيزبينى ويژه‌يى ميخواست‮. ‬تكه زير،‮ ‬كه بايد افزود چركنويس است،‮ ‬بازگوى تيز بينى شگفت انگيزى است‮:‬
(( هنگاميكه سرزمينى را بررسى اقتصادى‮ ــ سياسى ميكنيم،‮ ‬از مردمان آن،‮ ‬شكاف آن به طبقات،‮ ‬شهر،‮ ‬روستا،‮ ‬دريا،‮ ‬شاخه‌هاى گوناگون توليد،‮ ‬صادرات و واردات،‮ ‬توليد و مصرف سالانه،‮ ‬بهاى كالاها و جزان آغاز ميكنيم‮.‬
درست مينمايد كه از واقعيت و‮ [‬دادهٔ] ‬مشخص،‮ ‬از پيشنهاده واقعى آغاز كنيم،‮ ‬پس براى نمونه در اقتصاد از مردمان كه پايه و كارور‮) ‬Subjekt‮ (‬همهٔ كنش توليد اجتماعى است‮. ‬با اينهمه با نگاهى نزديكتر نادرستى آن آشكار ميشود‮. ‬مردمان تجريدى بيش نيست،‮ هرگاه براى نمونه طبقاتى را كه از آن ساخته شده است كنار گذارم‮. ‬اين طبقات باز واژه‌يى تهى است،‮ ‬اگر آن عناصرى را نشناسم كه پايه اينست‮. ‬براى نمونه كار مزدورى،‮ ‬سرمايه و جز آن‮. ‬اينها نيز خود بر دادوستد،‮ ‬تقسيم كار،‮ ‬بها و جزان استوار است‮. ‬سرمايه براى نمونه با نبود كار مزدورى،‮ ‬ارزش،‮ ‬پول،‮ ‬بها و جزان هيچ است‮. پس اگر از مردمان آغاز ميكردم،‮ ‬پنداشتى آشفته بود از درستگى و با نگرش نزديكتر كاوشگرانه به انديشه‌هايى هردم ساده تر ميرسيدم؛ از مشخصِ پنداشته به تجريداتِ هردم باريكتر ميرسيدم،‮ ‬تا سرانجام در ساده ترين تعيّنها سر در ميآوردم‮. ‬از اينجا بايد راه خود را بپس دنبال ميكردم تا سرانجام باز در مردمان سر در ميآوردم،‮ ‬جزكه اينبار نه در پنداشتى آشفته از درستگى،‮ ‬همانا درستگى پرمايه‌يى پر از تعيّنات و روابط بسيار‮. ‬نخستين راه راهيست كه اقتصاد تاريخا بهنگام پيدايى خويش پيشگرفته است‮. ‬اقتصاد دانان سده ‮٧١. ‬براى نمونه هميشه از درستگى زنده،‮ ‬مردمان،‮ ‬ملت،‮ ‬دولت،‮ ‬چند دولت و جزان آغازميكنند؛ با اينهمه هميشه سرانجام بدان ميرسند كه از راه كاوش چند پيوند تعيين كننده همگانه مانند تقسيم كار،‮ ‬پول،‮ ‬ارزش و جزان را بيابند‮. ‬همينكه اين سويه‌هاى جداگانه كمابيش برجسته و گرفته شد،‮ ‬دستگاههاى اقتصادى آغاز به پيدايى كرد كه از ساده‌هايى چون كار،‮ ‬تقسيم كار،‮ ‬نياز،‮ ‬ارزش دادوستد آغاز ميكرد و به دولت،‮ ‬دادوستد ملل و بازار جهانى فرا ميرفت‮. ‬اين دومى بيگمان روش درست دانش است‮. ‬مشخص، مشخص است،‮ ‬چون فراهم بسيارى تعيّنها،‮ ‬پس‮ ‬يگانگى چندگانه است‮. ‬زينرو در انديشه همچون فراهمگيرى،‮ ‬همچون دستامده و نه آغازگاه نگرش مينمايد،‮ ‬گرچه آغازگاه راستين و زانرو آغازگاه نگرش و پنداشت است‮. ‬نخست همه پنداشت جاى خود را به تعيّنهاى مجرد داد؛ سپس اين تعيّنهاى مجرد به بازتوليد مشخص از راه انديشه ميرساند‮ [‬رساند‮]. ‬از اينرو هگل بدين خوشپندارى دچارشد كه واقعى را دستامده انديشه گيرد كه خود را فراميگيرد،‮ ‬درخود فرو ميشود و خود ميپويد،‮ ‬در حاليكه روش برخاستن از مجرد به مشخص‮ ‬يگانه شيوه انديشه است،‮ ‬تا مشخص را برگيرد،‮ ‬آنرا همچون مشخص انديشگون باز آفريند‮. … ‬پس براى آگاهى‮ ــ ‬و آگاهى فلسفى چنين نهاده است‮ ــ ‬كه انديشه دريابنده را مردم واقعى ميداند و تازه جهان دريافته برايش جهان واقعى است،‮ ــ ‬پويش بگرفته‌ها همچون آفرينش راستين مينمايد‮ ــ ‬كه بدبختانه تنها تكانى از بيرون دريافت ميكند‮ ــ،‮ ‬كه دستامده آن جهان است؛ و اين‮ ــ ‬كه باز جز همانگويى‮ (eigolotuaT) ‬نيست‮ ــ ‬تا آنجا درست است كه درستگى مشخص همچون درستگى انديشگون،‮ ‬همچون مشخص انديشگون،‮ ‬درراستى آفريده انديشه است،‮ ‬آفريدهٔ بگرفتن است؛ باز بهيچرو آفريدهٔ بگرفته‌يى انديشنده و زاينده برون از نگرش و پنداشت‮ ‬يا برفراز آن نيست،‮ ‬همانا گرداندن نگرش و پنداشت به بگرفته‌ها است‮. ‬درستگى،‮ ‬چنانكه درون سر همچون درستگى انديشگون مينمايد،‮ ‬آفريده سر مردمى است،‮ ‬كه جهان را تنها از اينراه ميتواند دريابد‮ … )) ‬«گروند ريسه»،‮ ‬آلمانى‮ ص ١٢-٢٢
باهمه تيز و روشنبينى و روشنكردن هسته وارونه بينى هگل مانندگى آن به شيوه‌يى كه هگل در آغاز‮ «پديده شناسى»‬،‮ ‬در‮ «يقين حسى»‬،‮ ‬پيش ميگيرد شگفت انگيز است‮. ‬ازآن گذشته گفتنى است كه هرگونه انديشه و بگرفتن گذر از‮ ‬يگانه و ويژه به همگانه است و هرگونه داورى درباره چيزى و بازگوى گفتارى آن پيوست همگانگيها است‮. ‬فرود به همگانگى و سپس برخاستن به ويژگى و‮ ‬يگانگىِ پنداشته روش همگانه انديشه است و زينرو ويژگى دانش در اينجا جستنى نيست‮. ‬ويژگى را در آگاهى بدين نيز نميتوان جست،‮ ‬چه،‮ ‬بيشتر پيشرفتها بدست دانشمندانى انجام گرفته است كه در اينزمينه انديشه روشنى نداشته اند‮. ‬ويژگى بايد در شيوه فرود به همگانگى و برخاستن به ويژگى و‮ ‬يگانگى پنداشته باشد‮. ‬يگانگى را بايد پنداشته خواند،‮ ‬زيرا هيچگاه در‮ ‬يگانگى خويش،‮ ‬در همه سويه‌ها،‮ ‬به دريافت نميآيد‮.‬
دانش تنها ميتواند دانش آزمودنى باشد‮. ‬اين درآغاز،‮ ‬اگر آزمودنى را داده گيريم،‮ ‬به دادگى برونى فروكاسته است‮. ‬بررسى نزديكتر اين دادگى مارا به پويايى آن ميرساند‮. ‬چگونگى دادگى نه در هستى ساده چيز برونى،‮ ‬كه در راستى انديشه‌يى بسيار همگانه،‮ ‬پس تهى،‮ ‬بيش نيست،‮ ‬همانا در پله كنش واكنش زمينه مردمى با آن است‮. ‬ماه همچون دادگى امروز جز آن است كه هزار سال پيش بود، چه،‮ ‬كنش واكنش امروزى با آن و زينرو آزمودن آن جز گذشته است‮. ‬گفتيم كه اين آزمودن دوسويه است؛‮ ‬يكى چنان كه بر شناسنده ميگذرد،‮ ‬رخ ميدهد،‮ ‬ديگرى چنان كه زير پرسش و پاسخ كشيده ميشود‮. ‬يكمى را رخدادگى ميناميم‮. ‬بدينگونه آغازگاه نگرش،‮ ‬و نتنها دانش،‮ ‬رخدادگى است‮. اين رخدادگى انبوهى همگانگى درخود دارد،‮ ‬مانند درخت كه گياه است و تنه و شاخه و برگ دارد و‮ … ‬گياه،‮ ‬تنه،‮ ‬شاخه،‮ ‬برگ و مانند آن خود همگانگى است‮. ‬با اينهمه رخدادگى گياه تنها بدين همگانگيها فروكاسته نيست،‮ ‬سويه ديگر آن،‮ و درراستى پايه آن،‮ ‬كنش واكنش با شناسنده است كه با تواناييهاى زمينه مردمى و افزارمندى شناسنده پيوند دارد‮. ‬فرود به همگانگى در اين پيوند چگونه ميتواند باشد تا به دانش بيانجامد؟ بايد افزود كه روشى همگانه در اينزمينه دردست نيست و تنها سويه‌هايى از آنرا ميتوان زير بررسى كشيد‮.‬
درخواست فرودآمدن به همگانگى آزمودنى با همه درستى بسيار همگانه است‮. ‬از ديدگاه انديشيدن و بگرفتن بررسيدنى خود انبوهى از همگانگيها است؛ آزمودن آن نيز آزمودن انبوهى از همگانگيها است،‮ ‬جزكه اينجا ميتواند پيوندى چشمناپوشيدنى ميان آنها نباشد‮. ‬پيجويى كمينه‌يى از همگانگيها كه ازآن فراتر نتوان رفت ره بجايى نميبرد،‮ ‬چه،‮ ‬آزمودنى پويا است؛ تنها ميتوان گفت كه بجايى ميرسيم كه ديگر فراتر نميتوان رفت‮. ‬راه ديگر پيجويى انديشه‌هايى است كه در انديشه آزمودنى است و با كنار نهادن آن آزمودنى انديشيدنى نيست‮. ‬اينرا پيشنهاده،‮ ‬در آلمانى ‮ ‬Voraussetzung،‮ ‬مينامند‮. پيشنهاده زانرو كه انديشه اش در انديشه آزمودنى‮ (‬در فلسفه انديشيدنى‮) نهاده است‮. ‬بايد افزود كه پيشنهاده تنها‮ ‬يكى نيست و هربار با پيشنهاده‌ها روبروييم‮.‬
پيشنهاده در اين همگانگى نخست انديشگون است و بخرد؛ ميتواند رخداده نباشد؛ رخداده است،‮ ‬اگر پيشتر رخداده باشد‮. ‬براى نمونه در جامعه شهروندى بسيارى از نهادها داراى پيشنهاده رخداده مردمى است‮. ‬يك حزب سياسى از راه فراهمامدن مردمى كه بر آن پيشينه اند پديد ميآيد‮. ‬دربرابر آن ساختارهايى‮ ‬يافت ميشود كه چنين نيست،‮ ‬بويژه اگر بپس رويم و زمينه‌هاى استوار بر گروههاى همخون را بررسيم‮. ‬نمونه زنبورها و مورچگان از آن نيز روشنتر است‮. ‬زنبور و مور پيشنهاده‌هاى بخرد و نه رخداده است‮. ‬با اينهمه پيوندى بسيار تنگ ميان بخرد و رخداده نشاندادنى است كه سپس بدان خواهيم پرداخت‮. ‬در اين پله تنها گفتنى است كه درخواست آزمودنى بودن پيشنهاده همان آزمودنى بودنش همچون رخدادگى و نه پيشينگى است‮.‬ پيشنهاده‌ها در اين بازگفت خويش باز زنجيره‌يى ميسازد كه اگر پيگرفته شود از زمينه بررسى برون ميرود و به دانشهاى همگانه تر و سرانجام به فيزيك ميكشد‮. ‬ويژگى دانشها برابر هم ماندن در گروهى از پيشنهاده‌ها و برخاستن برآنپايه است‮.‬ بررسى انتقادى ديدگاههاى ماركس برپايه بينشى انجام ميگيرد كه كوتاه در بالا آورده شد‮. ‬خود بررسى در دو بخش است‮: ‬نخست بررسى آنچه كه سپس‮ «ماترياليسم تاريخي» ‬ناميده شده است؛ دوم بررسى انتقاد بر اقتصاد سياسى كه بيشتر همان‮ «كاپيتال» ‬است‮.


(١) برگردان «ترافرازنده» براى transzendental كه در «سنجش خرد ناب» ازسوى آقاى اديب سلطانى بكار رفته است، با ساخت زبان فارسى نميخواند. پيشوند tra ،tar يا tarā در فارسى، كه با همين trans خويشاوند است، از پيشوندهاى جدانشدنى است. اين دسته از پيشوندها، كه بسيار كهن است، در سرِ ريشهٔ ساده ميآيد و بخشى جدانشدنى ميشود، مانند «فرسودن» كه در گردش «ميفرسايد» ميشود ونه «فرميسايد»؛ برابر آن پيشوند جداشدنى است، مانند «فرارفتن» كه «فرا ميرود» ميشود ونه «ميفرارود»، گرچه اينيكى پاك ناخوانا نيست و ميتواند گامى در جدانشدنى گشتن پيشوند گردد. پيشوندهاى جدانشدنى بهم نميپيوندد؛ جداشدنيها ميتواند بهم يا به جدانشدنيها پيوندد. نديدن اين ويژگيها گاه كاربرد يا دريافت نادرست واژه‌ها را بدنبال دارد، مانند «فراوردن» كه برخى آنرا با «فرا آوردن» يكى ميدانند و «فرآوردن» نيز مينويسند. ريشه اين واژه fravard است كه از پيشوند fra و ريشه vard ساخته شده است و خويشاوند «پروردن» است. چه بسا كه سازندگان يا بكار اندازندگان اين واژه خود همان دريافت «آوردن» را ازان داشته اند، چه، اين واژه نوساخته است. واژه سازى در زبان بيشتر همياد، assoziativ، انجام ميگيرد و زينرو بيشتر هسته يى درست دارد. باز ميتوان «ترانهش» را نمونه آورد. گويا دريافت نشده است كه «نهادن» از پيشوند جدانشدنى ne و ريشه h ساخته شده است كه همگرد hr, hl, hs و مانند آن است و ستده درست از اين ريشه «تراهشتن» خواهد بود. «ترافرازنده» نيز چنين كاربردى است. ريشه از «فراختن» نداريم كه «ترا» در سرش آوريم. ريشه از «افراختن» است كه از پيشوند جدانشدنى af و ريشه ساده rāx, rāz, rās ساخته شده كه همه همگرد است. اين ريشه ساده در فارسى فراموش شده است؛ درزبانهاى خويشاوند ميتوان آنرا يافت، براى نمونه ragen در آلمانى بازگوى برجسته، بلند و بالا بودن كه بيگذر، intransitiv، است و با پيشوند auf (خويشاوند af فارسى) باگذر، transitiv، ميشود، aufragen، كه گوياى همان «افراختن» فارسى است.‬